تبلیغات
سیروان
سیروان

آرشیو

لینکستان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

عجایب بارگاه خسرو

خسرو پرویز

یكى دیگر از عجایب بارگاه خسروپرویز دستمال او بود. شاه بعد از هر غذا خوردن با دستمال، دست‌هاى خود را پاك مى‌كرد و چون كثیف و چرب مى‌شد آن را درون آتش مى‌انداخت تا...
 
از «هفت گنج» یا عجایب بارگاه خسروپرویز بارها در منابع مختلف نامى به میان آمده است.
«ساسانیان» اثر «كریستین سن» یكى از منابعى است كه به این عجایب اشاره كرده است و از گنج گاو، دستمال نسوز، تاج یاقوت‌نشان، تخت طاقدیس، طلاى مشت افشار، گنج بادآورد و شطرنجى از یاقوت و زمرد به عنوان عجایب هفت‌گانه بارگاه پادشاه ساسانى نام برده است. فردوسى نیز در قصیده ای، از «هفت گنج» خسروپرویز نام مى‌برد. هندیان بودایى هم به تقلید از «هفت گنج» خسروپرویز، پادشاه ساسانى، «هفت گوهر» را ترتیب داده بودند.

گنج گاو

كشاورز مثل هر روز، «غباز» (خیش گاو آهن) را برداشت و به سوى مزرعه حركت كرد. به مزرعه كه رسید توشه ظهر را زیر درختى گذاشت و با «غباز» به سمت راست مزرعه رفت. تا «غباز» را در زمین فرو كرد متوجه شیئى سخت شد. با دست شروع به كندن زمین كرد و ناگاه با ظرف قدیمى برخورد كرد. آن را بیرون آورد، ولى باورش نمى‌شد. ظرف پر از سكه بود. سكه را كه نگاه كرد نام اسكندر روى آن حك شده بود. كشاورز براى نشان دادن حسن نیت خود نسبت به پادشاه خسروپرویز ظرف را نزد او برد. شاه فورا دستور داد تا مزرعه را بكنند و ظروف دیگر را از خاك بیرون بكشند. صد كوزه نقره و طلا كه مهر اسكندر بر آن حك شده بود، از خاك بیرون آمد. خسرو پرویز، این گنجینه را كه یكى از عجایب هفت گانه كاخش بود، گرفت و یكى از كوزه‌ها را به كشاورز داد. گنج را در جایى از كاخ مخفى كرد و آن را «گنج گاو» نامید.

دستمال نسوز خسرو‌پرویز
یكى دیگر از عجایب بارگاه خسروپرویز دستمال او بود. شاه بعد از هر غذا خوردن با دستمال، دست‌هاى خود را پاك مى‌كرد و چون كثیف و چرب مى‌شد آن را درون آتش مى‌انداخت تا آتش آن را تمیز كند، دستمال پاك مى‌شد ولى نمى‌سوخت. به احتمال قوى جنس این دستمال از پنبه كوهى بوده است.

تاج یاقوت‌نشان خسرو پرویز

از دیگر عجایب كاخ او تاج خسرویى بود. تاج خسرو پرویز از مقدار زیادى طلا و مروارید ساخته شده بود. یاقوت‌هاى به كار رفته در تاج طورى مى‌درخشید كه به جاى چراغ در شب از آن استفاده مى‌كردند و یاقوت‌هایش همه جا را روشن مى‌كرد. زمردهایش چشم افعى را كور مى‌كرد. این تاج آنقدر سنگین بود كه زنجیرهایى از طلا را از سقف آویزان كرده بودند و تاج را بر این زنجیرهاى طلا بسته بودند، طورى كه تاج به هنگام نشستن شاه روى سرش قرار بگیرد و سنگینى تاج را احساس نكند.

تخت طاقدیس بارگاه خسروپرویز

یكى دیگر از عجایب بارگاه خسرو تخت طاقدیس اوست. شكل این تخت مانند طاق بود و جنسش از عاج و نرده‌هایش از نقره و طلا بود. سقف این تخت از زر و لاجورد بود. صور فلكی، كواكب، بروج سماوی، هفت اقلیم، صورت‌هاى پادشاهان، مجالس بزم و شكار، بر این سقف، حك شده بود. روى آن وسیله‌اى براى تعیین ساعت روز نصب شده بود. چهار یاقوت، هر یك به تناسب یكى از فصول سال دیده مى‌شد. بر بالاى آن وسیله اى بود كه قطراتى مانند قطرات باران را فرو مى‌ریخت و صدایى رعدآسا به گوش مى‌رسید.

طلاى مشت افشار

خسروپرویز قطعه طلایى اعجاب انگیز داشت كه به طلاى مشت فشار یا مشت افشار معروف بود. این قطعه طلا به اندازه مشت پادشاه و چون موم نرم بود. این قطعه زر به هر شكلى حالت مى‌گرفت. این قطعه طلا را از معدنى در تبت براى خسرو استخراج كرده بودند و200 مثقال وزن داشت.

گنج بادآورد

«گنج بادآورد» از عجائب دیگر دستگاه پرویز است. هنگامى كه ایرانیان اسكندریه را محاصره كردند، رومیان ثروت شهر را در كشتى‌هائى نهادند تا به مكانى امن بفرستند، اما باد به جهت مخالف وزید و كشتى به سمت ایرانیان آمد. ثروت را به تیسفون بردند و «گنج باد آورد» نامی‌دند.

شطرنجى از یاقوت و زمرد

از عجایب دیگر دستگاه پادشاه ساسانی، شطرنج مخصوصى از جنس یاقوت و زمرد بود.

فتح بابل توسط کورش کبیر

دولت های بزرگ دنیای قدیم که از  چهار هزار سال قبل شکل گرفته بودند بیشترین تمرکز را در بین النهرین یا عراق کنونی داشتند.این دولت های اکثرا قدرتمند،ثروتمند و بعضا جنگجو مانند قوم آشور بودند.
اقوام بین النهرین در زمانی که در اوج اقتدار بودند اقوام شرقی مستقر در ایران کنونی،اقوام خاور نزدیک و مصری ها را نیز تحت فرمان داشتند اما منابع تاریخی نشان می دهد که قدرت گرفتن مادها در شرق قدرت آنها را تحت الشعاع قرار داد.از طرف دیگر اقوام قدرتمندی در جنوب اروپا در حال قدرت گرفتن بودند،مضافا آنکه تضاد شدید منافع این اقوام با یکدیگر آنها را مجبور به انجام جنگ های بسیار طولانی کرده بود که در آخرین آن"هوخشتر آشور" را از روی زمین محو کرد.البته خیانت بابلیان در سقوط نینوا بی تاثیر نبود.اما برای مردم بین النهرین این پایان ماجرا نبود،هخامنشیان در مرکز ایران قدرت گرفته بودند و اکنون برای تبدیل شدن به یک امپراتوری بزرگ تنها فتح بابل را در بین النهرین را "کم" داشتند.


کورش کبیر طی سالهای 546 ق.م تا 538 ق.م به درجه ای از قدرت رسیده بود که مطمئن شود از نبرد بین النهرین دست خالی باز نمی گردد. در 539 ق.م کورش با ارتشی مجهز و بزرگ از دجله عبور کرد.
بابل به دلیل داشتن برجها و باروهای بسیار بزرگ و مرتفع معروف بود و گمان بسیاری بر این بود که کورش از حمله خود به بابل پشیمان شود."نبوئید" پادشاه بابل،که مردی هنر دوست بود برای مقابله با سپاه کورش پسر خود"بلتسر" را برای مقابله با کورش فرستاد اما "بلتسر" شکست خورد و به سوی بابل عقب نشینی کرد.
فتح بابل در ابتدا غیر ممکن می نمود چرا که مردم بابل در داخل قلعه مرتفع خود قادر به کشت و زرع و مقاومت در برابر مهاجمان بودند و از طرف دیگر نیز وسایل قلعه کوب کورش برای کوبیدن شهر ناتوان بودند.بنابراین کورش از عنصر غافلگیری استفاده کرده و دستور داد تا آب فرات را برگردانند.کم شدن جریان آب فرات سبب شد تا سربازان وی بتوانند از ورودی راه رودخانه به شهر،خود را به داخل بابل برسانند.اینجا بود که حکایت تکراری تاریخ یعنی"غافلگیری مدافعان قلعه"رخ داد.
کورش کبیر پس از فتح بابل دستور عجیبی صادر کرد که برای مردم آن زمان تازگی داشت. او دستور داد که شهر از هرگونه تخریب و تعرض در امان بماند و معابد و گنجینه های شهر حفظ شود.
پایان یک دوران
بابل قبل از سقوط به اوج قدرت رسیده بود.تمام بین النهرین،سوریه،فینیقیه،صحرای سینا،شمال عربستان،فلسطین و اردن امروزی در قلمرو این دولت مقتدر بود.
امپراطوری بابل از غرب با دریای مدیترانه و بحر الاحمر در تلاقی بود.اما سقوط بابل پایان یک دوران بود،پایان دوران حکومت پادشاهان و دولت شهرهای پرقدرت بین النهرین.
بابل سخت جان ترین این قدرتها بود اما سرانجام با قدرت گرفتن امپراتوری ماد که بعدها تبدیل به پادشاهی هخامنشی شد، تمدنهای بین النهرین قدرت سیاسی و نظامی خود را از دست دادند.
ارزش فتح بابل به دست کورش از نقطه نظر ژئوپولتیکی بود.این پیروزی سبب شد تا 900 سال ایران نگرانی از بابت قدرتهای بین النهرینی نداشته باشد حال آنکه کورش می دانست، بابل تا زمانی که مستقل بماند،می تواند تهدید کننده فلات ایران باشد بنابراین تا حمله اعراب در 650 میلادی ایران فرصت داشت که امپراطوری خود را توسعه دهد.

الواح هخامنشی چه چیزی را نشان می دهند؟+ترجمه جالب

به موجب این لوح ها ما امروز می دانیم که سازندگان تخت جمشید را بردگان تشکیل نمی دادند بلکه مردان و زنان آزاده ای بوده اند که به اندازه تخصص خود و کاری که انجام می دادند دستمزد می گرفتند.

زنان در تخت جمشید نه تنها کار می کردند، بلکه پابه پای مردان در کارهای تخصصی و مدیریت شرکت داده می شدند. نوجوانان به کارآموزی می پرداخت ند و کودکان در ساعت های کاری والدین در کودکستان تخت جمشید
نگهداری و تربیت می شدند.

عصرایران - سرانجام بعد دهها سال ، الواح گرانبهای هخامنشی به موطن اصلی خود باز می گردند ؛ الواحی که در تخت جمشید پیدا شده بودند و برای بررسی ، به عنوان امانتی سه ساله ، به دانشگاه شیکاگوی آمریکا فرستاده شده بودند که با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران ، دولت آمریکا مانع از استرداد آنها به موطن شان شده بود.
حتی در سال های اخیر ، لابی صهیونیست ها به طور کاملاً جدی در صدد بود این الواح را به عنوان غرامت عملیات انتحاری در فلسطین ، به نفع خانواده قربانیان مصادره کند.

لوح هخامنشی

با این حال ، پیگیری های مجدانه جمهوری اسلامی در سال های اخیر که با بهره گیری از وکلای مجرب آمریکایی صورت گرفت منتهی به این شد که دادگاه استیناف حوزه هفتم قضایی " ۷th Circuit Court of Appeals "در آمریکا که به فرجام خواهی موزه ایران باستان و شورای ایرانیان آمریکایی برگزار شده بود با این استدلال که کتیبه ها به عنوان امانت بودند ،حکم کرد کتیبه های گلی دوره هخامنشی یافته شده در زیرزمین های تخت جمشید که در سال 1355 خورشیدی برای ترمیم در اختیار بخش باستان شناسی دانشگاه شیکاگ
و قرار گرفته بودند به ایران بازگردانده شوند.

این کتیبه ها از آن نظر ارزشمند هستند که نشان می دهند تخت جمشید و پاسارگاد ، برخلاف اماکنی مانند اهرام ثلاثه مصر ، توسط بردگان و به زور شلاق بنا نشده اند بلکه توسط استادان و کارگران آزادی ساخته شده اند که در ازای کار خود دستمزد می گرفتند و از مزایایی مانند مرخصی و پاداش هم برخوردار بوده اند.
حتی اتباع سرزمین های دیگر نیز که در تخت جمشید کار می کردند ،از حقوق و مزایا برخوردار بودند.

این کتیبه ها که تعدادی از آنها پیش از این به ایران بازگشته و هم اکنون در موزه تخت جمشید نگهداری می شوند نشان می دهند سیستم حسابداری دقیقی در دوران هخامنشی در 2500 سال پیش جاری بوده و همه پرداخت ها بر اساس اسناد مالی مکتوب صورت می گرفتند و موضوعاتی مانند ضامن و ضمانت نیز در این دوران متداول بوده است.

عصرایران ، به عنوان نمونه ای از این اسناد که مایه مباهات و افتخار هر ایرانی است ، ترجمه یکی از این اسناد که هم اکنون در موزه تخت جمشید در معرض نمایش عمومی است را منتشر می کند.
تصویر زیر روز ششم فروردین 1390 گرفته شده است.

الولح هخامنشی

آقای شاکا
مدیر صندوق

آقای مردوکا گواهی می دهد که آقای هردکاما ، درودگر مصری ، سرکارگر صد نفر کارگر که به ضمانت آقای وهوکا در ساختمان پارسه( تخت جمشید ) انجام وطیفه می کند ، استحقاق دریافت سه کارشا و 2 شکل و نیم نقره به عنوان دستمزد را دارد.

مسوول صدور سند
مردوکا

این کتیبه های هخامنشی در سال 1316طی حفاری مشترکی توسط دولت وقت ایران موسسه شرق شناسیدانشگاه شیکاگو در تخت جمشید ، تعداد قابل توجهی اموال فرهنگی، تاریخی ارزشمند به دست آمد که این اموال بین دولت ایران و موسسه مذکور به طور مساوی تقسیم شد ایران به دلیل نداشتن کارشناسان داخلی برای خواندن خطوط سهم خود را نیز به موسسه شرق شناسی دانشگاه شیکاگو به مدت سه سال امانت داده شده بودند تا آن موسسه پژوهش های گسترده ای در مورد این الواح انجام دهد و پس از مستند سازی و انتشار نتیجه پژوهش های خود الواح را به ایران باز پس دهد که این امر تا کنون محقق نشد است!

 این لوح ها برخلاف دیگر کتیبه های هخامنشی تخت جمشید که بیانیه ها و گفتارهایی رسمی برای همگان و برای آیندگان بوده برای خواندن عموم نوشته و عرضه نشده بوده و در واقع اسناد داخلی و حسابداری کارکنان تخت جمشید و یک بایگانی اداری بوده اند.

 آنها بازگوکننده رویدادهای رسمی و حکومتی و سیاسی نیستند بلکه در کنار آگاهی های فراوان دیوانی و اداری اطلاعات فراوانی از زندگی روزمره و روزگار مردمان عصر هخامنشی در اختیار ما می گذارند. البته به جز لوح ها ی تخت جمشید چندین بایگانی اداری دیگر از عصر هخامنشی در مصر و بابل هم چون بایگانی "موروشو" یافت شده است.

به موجب این لوح ها ما امروز می دانیم که سازندگان تخت جمشید را بردگان تشکیل نمی دادند بلکه مردان و زنان آزاده ای بوده اند که به اندازه تخصص خود و کاری که انجام می دادند دستمزد می گرفتند. به آنان نه تنها دستمزد ی شایسته که گاه پاداش و هدیه و کمک هزینه جنسی نیز پرداخت می شده است. آنان می توانستند به هنگام پیمان زناشویی هنگام زایش نوزادی تازه رسیده در جشن ها و بیماری ها از این پاداش برخوردار شوند.

زنان در تخت جمشید نه تنها کار می کردند، بلکه پابه پای مردان در کارهای تخصصی و مدیریت شرکت داده می شدند. نوجوانان به کارآموزی می پرداخت ند و کودکان در ساعت های کاری والدین در کودکستان تخت جمشیدلوح ها حاکی از آن است که پرداخت نهایی و ریزه کاری های سنگ نگاره های باشکوه تخت جمشید بیشتر دستاورد هنر و توانایی های زنان هخامنشی است.

گردآوری:سایت یک در یک نگهداری و تربیت می شدند.

زندگینامه پیامبران

حضرت موسی(ع)

ادوار نبوت:دوره چهارم نبوت


لقب:کلیم ا...


معنای اسم:از آب کشیده شده


پدر:عمران


مادر:یوکابد


تاریخ ولادت:۳۷۴۸ سال بعد از هبوت آدم.


مدت عمر: ۱۲۰ سال


بعثت:آن حضرت با برادرش هارون برای بنی اسراعیل مبعوث شد.


محل دفن:بروایتی در شش فرسنگی بیت المقدس مدفون است.


نسب:موسی بن عمران بن قاهث بن لاوی بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم(ع)


تعداد فرزندان:آن حضرت ۲پسر داشت.


مختصری بر زندگینامه:


حضرت موسی از پیامبران اولواالعزم است،که در شهر منفیس ودر زمان سلطنت رامسس دوممتولد گردید. تولداو در زمانی اتفاق افتاد ،که فرعون نوزادان پسر بنی اسرائیل رامعدوم می کرد


به همین خاطرمادر حضرت موسی تا سه ماه او را به طور مخفیانه نگهداری نمودو بعد او را در صندوقی گذاشته،در رود نیل رها ساخت.از قضا آسیه زن فرعون آن حضرت را از آب گرفت واز او نگهداری نمود.موسی در قصر فر عون بزرگ

شد و سرانجام،روزی خداوند او را به رهبری قوم یهود برگزید.

حضرت موسی وبرادرش هارون،جهت نجاتبنی اسرائیل از جرم فرعون به مصر آمدند واو را به خدا پرستی دعوت نمودند.


ولی فرعون با وجود معجزاتی که از موسی دید او را انکار کرد تا عاقبت همراه با لشکریانش در رود نیل هلاک شد.


فهرست سوره هایی که نام حضرت موسی(ع)درآن ذکر شده است:بقره، آل عمران، نساء، مائده،انعام،اعراف،یونس،هود،ابراهیم،اسراء،کهف، مریم،طه، انبیاء،حج،مومنون،فرقان،شعراء،نمل،قصص،عنکبوت،سجده،احزاب،صافات،غافر،فصلت،شوری،زخرف،احقاف،الذاریات،نجم،صف،نازعات،اعلی


--------------------------------------------------------------------------------


حضرت عیسی(ع)

حضرت عیسی(ع)



ادوار نبوت: دوره پنجم نبوت


القاب:مسیح،روح ا...


معنای اسم:عیسی در زبان عبری به معنی نجات دهنده است.


مادر:مریم(ع)


تاریخ ولادت:۵۵۸۵ سال بعد از هبوط آدم.


مدت عمر:۳۳ سال


بعثت:در فلسطین مبعوث شد.


محل دفن: ان حضرت به اسمان عروج نمود.


نسب مادر ان حضرت:مریم دختر عمران بن ماتان بودو ماتان به۲۷ پدر نیز به یهود بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم خلیل ا... می رسد.


مختصری از زند گینامه:


حضرت عیسی (ع) از پیامبران اولوالعزم می باشد که نام و سرگذشتش در قران ذکر شده است خداوند متعال با قدرت لا یزال خود وی را بدون پدر در رحم مادرش مریم، که در زهد و چاکدامنی شهرت بسیار داشت، قرار داد. پس از تولد در گهواره لب به سخن گشود و فرمود: من بنده خدا هستم و خداوند به من کتاب داده و مرا به پیامبری برگزیده است حضرت عیسی با پشتکار دین الهی را تبلیغ می نمود او به هر شهر و دیاری که می رسید بیماران،کران و کوران را شفا می داد. ولی جمعی از یهودیان متعصب، با وی سخت دشمنی کردند و تصمیم گرفتند. با کمک پادشاه وقت او را به صلیب بکشند اما ان حضرت به امر خداوند به اسمانها عروج نمود و شخص دیگری را که به قدرت خداوند شبیه ان حضرت گردید به جای ایشان به صلیب کشیدند.


فهرست سورههایی که در ان نام عیسی یا مسیح یا ابن مریم ذکر شده:


بقره- ال عمران- نساء- مایده- انعام- توبه- مریم- مومنون- احزاب- شوری- زخرف- حدید- صف




--------------------------------------------------------------------------------


حضرت الیسع(یسع)"ع"

حضرت الیسع(یسع)



معنای اسم:یسع یا یشع در زبان عبری به معنی نجات دهنده است


پدر:اخطوب


ظهور:۴۵۲۹ سال بعد از هبوط ادم


مدت عمر:۷۵ سال


بعثت:خداونداو را بعد از الیاس به نبوت مبعوث نمود


محل دفن:مدفن در دمشق کشور سوریه


نسب:یسع بن اخطوب وصی و پسر عموی الیاس است، و بقولی از فرزندان حضرت یوسف (ع) می باشد. مختصری از زند گینامه:


عموم مورخین و اهل تفسیر حضرت الیسعرا شاگرد الیاس می دانند الیسع در کودکی دچار بیماری سختی گردید و حضرت الیاس او را شفا بخشید و ملازم خود گردانید الیسع پس از الیاس نبوت یافت و بنی اسراییل را به شریعت حضرت موسی دعوت می کرد از ان حضرت معجزات زیادی از قبیل زنده کردن مردگان،شفا دادن بیمارانوکرامات دیگری،ذکر شده است.


فهرست سورههایی که در ان نام الیسع ذکر شده:انعام- ص





--------------------------------------------------------------------------------


حضرت ذو الکفل(ع)

حضرت ذو الکفل(ع)



لقب واسم:اکثر مورخین لقب ان حضرت را ذو الکفل ونام او را حزقیل نوشته اند.


پدر: ادریم


ظهور: ۴۸۳۰ سال بعداز هبوط آدم


مدت عمر : ۷۵ سال


محل دفن:مدفن ان حضرت بین شهر کوفه و حله قرار دارد.


نسب:حضرت ذوالکفل را برخی الیاس بعضی یسع و دسته ای زکریا دانسته اند در هر حال پیغمبری بود،پس از سلیمان که کفالت امور هفتاد پیغمبر را بعهده داشت.


مختصری از زند گینامه:


به سند معتبر از امامزاده عبد العظیم نقل شده است: که خدمت امام محمد تقی (ع) نامه ای نوشت و سوال نمود،ذوالکفل چه نام داشت؟ آیا پیامبر بوده یا نه؟ ان حضرت در جواب نوشتند:که حق تعالی۱۲۴هزار پیامبر بر خلق مبعوث گردانید. که ۳۱۳ نفر از ایشان مرسل بودند و ذوالکفل از جمله ایشان بود وی بعداز سلیمان ابن داود مبعوث گردید او در میان مردم حکم می نمود و هرگز غضب نکرد مگر برای خدا. نام وی (عویویا)بود و همانست که در قران حق تعالی فرموده است: یاد کن اسماعیل و یسع و ذوالکفل راکه هر یک از ایشان از جمله نیکان بودند.


فهرست سورههایی که در ان نام ذوالکفل ذکر شده:انبیاء،ص






--------------------------------------------------------------------------------


حضرت هارون(ع)



حضرت هارون(ع)


معنای اسم:هارون کلمه ای عبری به معنای کوه نشین است.


پدر:عمران


مادر:یوکابد


تاریخ ولادت:۳۷۴۵ سال بعد از هبوت آدم.(باتوجه به اینکه ولادت هارون قبل از موسی بوده،به دلیل تقدم درنبوت حضرت موسی،بعد از وی ذکر شده است).


مدت عمر:۱۲۳ سال


بعثت:آن حضرت با برادر خویش حضرت موسی برای هدایت بنی اسرائیل مبعوث شد.


محل دفن:کوه هور در طور سینا


نسب:هارون بن عمران بن قاهث بن لاوی بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم(ع).


تعداد فرزندان:آن حضرت۴ پسر داشت.


مختصری از زندگینامه:


حضرت هارون نیز مانند حضرت موسی برقوم بنی اسرائیل مبعوث گردید.روزی که از جانب خداوند خطاب رسید:ای موسی!مردم بنی اسرائیل رااز مصر نجات ده وبه کنعان آور،موسی گفت:خدایا،برایم شریکی مقرر فرما واو هارون برادر من باشد،زیرا او از من فصیح تر است وخداوند نیز چنین کرد.هارون چون بلیغ ورسا سخن می گفت،به همین دلیل شریعت برادرشرا به بهترین نحو تبلیغ می کرد.


فهرست سوره هایی که نام حضرت هارون در آن ذکر شده:بقرهریا،نساء،انعام،اعراف،یونس،مریم،طه،انبیاء،مومنون،فرقان،شعراء،قصص،صافات



-------------------------------------------------------------------------------------------

حضرت صالح(ع)
حضرت صالح(ع)

معنای اسم:صالح=نیک نیکوکار


پدر: جابر


تاریخ ولادت:۲۹۷۳ سالبعد از هبوت آدم(ع)


مدت:۲۸۰سال


بعثت:برای هدایت قوم ثمود به پیامبری رسید.


محل دفن:نجف اشرف واقع در کشور عراق


بروایتی نسب آن حضرت:صالح بن جابربن ثمود بن عابر بن ارم بن سام بن نوح(ع).


مختصری از زندگینامه:


حضرت پیغمبر قوم ثمودبود. آن حضرت قوم خویش را از بت پرستی منع کرده وبه پرستش خدای یگانه دعوت می نمود،ولی آنان او را تکذ یب می کردند.عاقبت از آن حضرت معجزه ای خواستند وگفتند:


باید از دل کوه شتری همراه با بچه بیرون بیاوری،دران صورت به تو ایمان می اوریم پس ان حضرت دعا کرد و خداوند اجابت نمود ولی قوم ثمود گفتند: صالح سحر و جادو کرده سپس ناقه را کشتند حضرت صالح آنها را نفرین کرد و خداوند آن قوم را مورد خشم خود قرار داد و صدای وحشنتناکی از آسمان به گوش آنها رساند، که در نتیجه بجز گروه مومنین ، همه از ترس جان دادند.

گذری بر فلسفه نام ماههای ایران زمین

گذری بر فلسفه نام ماههای ایران زمین

 

 

فروردین

فروردین نام نخستین ماه و فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است.بنا به عقیده پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر میبرند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به دنیای دیگر می روند.

 اردیبهشت

 اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء:

جزء اول((اشا))از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است,راستی و درستی,تقدس,قانون و آئین ایزدی,پاکی....و بسیار هم در اوستا به کار برده شده است.جزء دیگر این کلمه که واژه ((وهیشت))باشد. صفت عالی است به معنای بهترین,بهشت فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است.در مجموع این کلمه به بهترین راستی و درستی است.  در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی کلیه آتش های روی زمین  به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت اردیبهشت((مانند بهشت))هم آمده است.

 خرداد

خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات ,در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه که صفت است به معنای رسا.,همه,درست,و کامل.دوم تات که پسوند است برای اسم مونث,بنابراین هئوروتات به معنای کمال و رسایی است.ایزدان تیرو باد و فروردین از همکاران خرداد می باشند. خرداد نماینده رسایی و کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.

 تیر

تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا تیشریه,در پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شدهکه یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق می شود.فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک ,از باران بهره مند می شود و کشتزارها سیراب میگردد. تیشتر رادر زبانهای اروپایی سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از اسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران می دهد. این کلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه کرد.

امرداد

امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا امرتات ,در پهلوی امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از سه جزء:

اول((ا))ادات نفی به معنی نه,دوم((مرتا)) به معنی مردنی,نیست و نابود شدنی و سوم تات که پسوند و دال بر مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه ((مرداد))به غلط استعمال می شود.در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از امشاسپندان است که نگهبانی نباتات با اوست. در مزدیسنا شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر که عبارتند از :

نیک اندیشی,صلح و سازش,راستی و درستی,فروتنی و محبت به همنوع,تامین اسایش و امنیت بشر مجهز باشد تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل گردد.

 شهریور

شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ما در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا خشتروئیریه,در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور میدانند. کلمه ای است مرکب از دو جزء:خشتر که در اوستا و پارسی باستان و سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن وئیریه یعنی برگزیده و آرزو شده و جمعا یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده . این ترکیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا کشور آسمانی اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات .چون نگهبانی فلزات با اوستاو را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت خوانده اند.روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می شود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا بگذارد که زنگ بزند.

 مهر

در سانسکریت میترا ,در اوستا و پارسی میثر ,و در پهلوی میتر,و در فارسی مهر گفته می شود. که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذکر کرده اند.مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان.میثره در سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است.مهر,ایزد هماره بیدار و نیرومند استو برای یاری کردن راستگویان و بر انداختن دردغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست.مهر از برای محافظت عهد وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است.از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ چیز ار او پوشیده نمی ماند.برای انکه از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است.مقام مهر در بالای کوه ((هرا))است,انجایی که نه روز است و نه شب ,نه گرم است و نه سرد,نه ناخوشی و نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی نگران است.این ؟آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می شتابد.

آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است.ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آندو را یکی دانسته اند.مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و دکر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم  ((میترس))میستایند.از این خبر پیداست که در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر خلط شده اند.نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است.

 آبان

در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می شود.در اوستا بارها ((آپ))به معنی فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است.نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را,آبان میدانند.ایزد آبان موکل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد.به سبب آنکه((زو))که یکی از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده ,او را شکست داده,تعاقب نمود و از ملک خویش بیرون کرد, ایرانیان این روز را جشن می گیرند,دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند. آفتاب در این ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می گیرد.

  

آذر

در اوستا آتر ,آثر,در پارسی باستان آتر,در پهلوی آتر,و در فارسی آذر می گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از بزرگترین ایزدان است.آریائیان(هندوان و ایزدان)بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت  میدادند.ایزد آذر نزد هندوان ,آگنی خولنده شده و در ((ودا)) (کتاب کهن و مقدس هندوان)از خدایان بزرگ به شمار رفته است. آفت اب در این ماه در برج قوس یا کماندار قرار می گیرد. 

دی

در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده ,دادار و آفریدگار است و غالبا صفت اهورامزدا است و آن از مصدر ((دا)) به معنی دادن و افریدن است.در خود اوستا صفت دثوش(=دی)برای تعیین دهمین ماه استعمال شده است. در میان سی و روز ماه,روزهای هشتم و بیست و سوم به دی(آفریدگار,دثوش)موسوم است. برای اینکه سه روز موسوم به ((دی))با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می پیوندند. مثلا روز هشتم را ((دی باز)) و روز پانزدهم را ((دی بمهر))و....دی نام ملکی است که تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد.

 

بهمن

در اوستا وهومنه ,در پهلوی وهومن,در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: ((وهو))به معنی خوب و نیک و ((مند))از ریشه من به معنی منش:پس یعنی بهمنش,نیک اندیش,نیک نهاد.نخستین آفریده اهورامزدا است و یکی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیک کند.یکی از وظایف بهمن این است که به گفتار نیک را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می دارد.خروس که از مرغکان مقدس به شمار می رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده ,مردم را به برخاستن و عبادت و کشت و کار می خواند,ویژه بهمن است.همچنین لباس سفید هم از آن وهمن است. همه جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است.بهمن اسم گیاهی است که به ویژه در جشن بهمنجه خورده می شود.و در طب نیز این گیاه معروف است.

اسفند

دراوستا اسپنتا آرمیتی,در پهلوی اسپندر,در فارسی سپندار مذ,سفندارمذ,اسفندارمذ,و گاه به تخفیف سپندار و اسفند گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: سپند,که صفت است به معنی پاک و مقدس,یا ارمئتی هم مرکب از دو جزء: اول آرم که قید است به معنی درست,شاید و بجا.دوم متی از مصدر من به من معنی اندیشیدن . بنابراین ارمتی به معنی فروتنی,بردباری و سازگاری است و سپنته آرمتی به معنی بردباری و فروتنی مقدس است.در پهلوی آن را خرد و کامل ترجمه کرده اند.سپندارمذ یکی از امشاسپندان است که مونث و دختر اهورامزدا خوانده شده است.وی موظف است که همواره زمین را خرم ,آباد,پاک و بارور نگه دارد,هر که به کشت و کار بپردازد و خاکی را آباد کند خشنودی اسپندارمذ را فراهم کرده است و آسایش در  روی زمین سپرده به دست اوست و خود زمین نیز نماینده این ایزد بردبار و شکیباست و مخصوصا مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است .بیدمشک گل مخصوص سپندارمذ  می باشد.

مهرپرستی و داستان زایش انسان و نقش شیر

مهرپرستی و داستان زایش انسان و نقش شیر‌
مهرپرستی یا میترائیسم در ایران


مهر یکی از بزرگترین ایزدان یا فرشتگان آیین مزدیسناست و آریا و آریایی همواره با مهر یاد شده است.


مهر در باورهای باستانی ایرانیان، خدایی بسیار کهن و احتمالاً پیش زردشتی است، اما در سنت دینی زردشتی در رده پایین تر از اورمزد قرار می گیرد و آفریده او به شمار می آید تا از آفرینش او پاسداری کند.

او خدای پیمان است و پیمان ها و نظم و راستی را نگاهبانی می کند. وظیفه مهم او نظارت بر پیمان ها است.

او با هرکه پیمان را بشکند دشمنی می کند و در این صورت است که به خدای جنگ مبدل می شود، از این رو سپاهیان در ایران باستان پیش از رفتن به جنگ با کشورهای ضدمهر بر بالای اسب هایشان نیایش هایی به درگاه مهر انجام می دادند و ریشه میترائیسم در غرب از همین جا است، زیرا از طریق همین سربازان ایرانی مهرپرستی به میان رومیان برده شد.

و در قرن اول و دوم میلادی به یکی از بزرگترین آیین های دینی روم تبدیل شد و پرستشگاه هایی نیز برای این ایزد در مناطقی که زیر سلطه رومیان بود برپا شد. رومیان نیز همانند ایرانیان، میترا را خدایگونه ای بزرگ، نیرومند و پیروزی بخش می دانستند و به او لقب خورشید شکست ناپذیر داده بودند. از میترائیسم در روم و کشورهای همجوار آن نقش برجسته هایی باقی مانده است که از این طریق می توان به باورهای آنان درباره مهر پی برد.

در این نقش برجسته ها، مهر به صورت کودک از صخره زاده می شود، با دشنه ای که روزی با آن گاو نر را می کشد و با مشعل آتشی که نماد نوری است که با او به جهان می آید.

در این نقش برجسته ها، نبرد مهر با گاو نر نیز به تصویر کشیده شده است که نمادی از آفرینش است.

در بیشتر آثار تاریخی و دینی به جا مانده از دوره مادها ردپایی از مهر دیده می شود که نشان دهنده آن است که مهر در آن دوره نیز مورد توجه بوده است.

با شکل گیری دولت هخامنشی، پرستش مهر و ناهید در ایران متداول نشد و در زمان فرمانروایی کوروش دوم، کمبوجیه دوم، داریوش یکم، اردشیر یکم و داریوش دوم نیز سخنی از مهرپرستی و ناهیدستایی در میان ایرانیان نیست و احتمالاً زمینه های پرستش این دو خدا، به تدریج فراهم شده است و در زمان اردشیر دوم رسمیت پیدا کرده اند.

زیرا نخستین بار در زمان اردشیر دوم است که دو اثر مهم درباره مهرپرستی و ناهیدستایی به چشم می خورد.

امروز نیز با وجود گذشت هزاران سال از پرستش مهر، این ایزد همچنان مورد احترام زردشتیان است و زردشتیان مراسم دینی خود را در زیارتگاه های مهر برگزار می کنند و طی نیایش های خود نثارهای کوچکی به این ایزد بزرگ که نگاهبان راستی و نظم و دشمن دروغ و نابودکننده ناراستی است، تقدیم می دارند.

و جشن مهرگان را نیز به افتخار این ایزد بزرگ هر ساله در شانزدهم مهرماه برگزار می کنند.در سنت ها نیز آیین های شب یلدا را با آیین های مربوط به مهر ارتباط می دهند.
زیرا به اعتقاد مهرپرستان، مهر در روز اول دی ماه یعنی در سحرگاه شب یلدا به دنیا می آید و با تولد او فروغ بر تاریکی و نور بر ظلمت چیره می شود.

 

در ادبیات مذیسنا (كتاب آیین میترایی) میترا یا همان خورشید نشانی پادشاهی و چیرگی ایران بود كه براساس اعتقادات آریایی‌های نخستین، در هیئت شیری گاوی را كه مانع سعادت آدمی بود به قتل رساند و نقشی كه هم‌اكنون در زیرپله‌های كاخ آپادانا در تخت‌جمشید می‌بینیم كه در آن شیری، گاوی را می‌كشد، نمادی از همان میتراست.
پس از حمله اعراب به ایران، نشان ملی ایران كه شامل تندیس میترا و شیری كه خورشیدی در پشت آن سوار شده است با حذف تندیس میترا كه از الهه‌های آریایی محسوب می‌شد، حفظ گردید و تا زمان صفویه نقش شیر و خورشید در تمام پرچم‌های ایران وجود داشت و در دوره صفویه نیز به استثنای شاه‌اسماعیل و شاه‌طهماسب سایر پادشاهان صفوی‌ نشان شیر و خورشید را روی پرچم خود حفظ كردند و در زمان شاه‌عباس اول روحانیون شیعه برای این نشان ملی توجیح مذهبی نهادند.
شیر را كه در زبان عربی اسد نامیده می‌شود به واسطه یكی از لقب‌های امام‌علی‌(ع) كه اسدالله است، محترم شمردند و خورشید را نیز به‌عنوان مظهر روشنایی و پاكی به رسمیت شناختند.
در زمان نادرشاه افشار بار دیگر شیر و خورشید در پرچم ایران احیا شد، ولی هنوز شیر شمشیری در دست ندارد تا زمان‌ قاجاریه در هیچ یك از سكه‌ها، سنگ‌نوشته‌ها، نگاره‌ها و قالیچه‌های ایرانی نقش شمشیر دیده نمی‌شود. البته در دوره صفویه بعضی از پرچم‌ها از نقش شمشیر دو لبه كه نشان شمشیر امام‌علی‌(ع) است، استفاده كردند.
آقامحمدخان قاجار نخستین كسی بود كه شیر و خورشید را به‌هم آمیخت و در پرچم شیر و خورشید ایران، شمشیر به دست شیر داد.
در زمان فتحعلی‌شاه سه‌نوع پرچم وجود داشت؛ یكی پرچم سرخ كه در هنگام جنگ‌ها به كار برده می‌شد با نقش شیر نشسته بدون شمشیر و یكی پرچم سبز با شیری نشسته با شمشیر و خورشید بر پشت و دستی كه از غیب می‌آمد (نمایی از یك دست كه دست امام‌علی‌(ع) است) كه از این پرچم در زمان صلح استفاده می‌شد.
فتحعلی‌شاه در هنگام ورود به شهر پتروگراد، پرچمی را به كار گرفت با نگار زیبایی از شیر و خورشید در رنگی كاملا سفید كه پرچم سفیدنشان دوستی بود.اما امیركبیر نخستین كسی بود كه این سه رنگ را با هم‌آمیخت و پرچم سه‌گانه را یگانه كرد و نقش شیر و خورشید و شمشیر را در این پرچم به كار گرفت.
در زمان انقلاب مشروطه، این سه رنگ و نشانه‌ها، شیر و خورشید به رسمیت شناخته شد و به موجب اصل پنج متمم قانون اساسی نقش ملی ایرانیان شد.
در مذاكرات مجلس اول روحانیون مشروطه‌طلب در مورد ارتباط این نشان ملی با مذهب چنین استدلال كردند كه چون انقلاب مشروطه‌ در ماه مرداد یا برج اسد به پیروزی رسید و نیز اسد یكی از لقب‌های امام‌علی‌(ع) است، پس نقش شیر كه نشان دلیری و مردانگی است و شمشیر نیز كه مراد از آن شمشیر علی‌(ع) است، مخالفتی با شرع اسلام ندارد و چون ماه مرداد هوا بسیار گرم است خورشید كه در پشت شیر قرار گرفته نشان گرما، نور و روشنایی بخشی باید در پرچم و نشان ملی ایران قرار داشته باشد.
به این ترتیب، شیر و شمشیر و خورشید رسما به‌عنوان نشان ملی ایران به رسمیت شناخته شد تا اینكه در سال 57 امام‌خمینی‌(ره) در یك سخنرانی كه در كتاب صحیفه نور هم چاپ شده این نشان را حكومت و رژیم‌های ستمشاهی دوهزار و 500 ساله شاهنشاهی دانست و بعد هم این نشان حذف شد.

طهمورث در اوستا و در متنهای فارسی میانه


پیشدادیان { شاهان پیشدادی } نخستین دودمان فرمانروا در تاریخ اساطیرى و حماسى ایران زمین «پیشدادیان» بودند. پیشداد به معنى «اولین كسى كه قانون آورده است».
معادل اوستایی پیشداد پَرَداتَ است.

متاسفانه بواسطه كتاب سوزی عظیمی كه در زمان هجوم اعراب به ایران صورت گرفت منابع برای شناخت این سلسله باستانی كم و ناچیز است و فقط می توان به اوستا و شاهنامه فردوسی تكیه كرد
در این تایپیك سعی می كنم یافته های اندك خودمو برای شما دوستان به اشتراك بگذارم . اول اسم این شاهان رو ذكر میكنم و بعد بمرور شرح مختصری بر زندگی انان می نویسم
امیدوارم مورد استفاده دوستان قرار بگیره


1 - كیومرث
2 - هوشنگ
3 - تهمورث
4 - جمشید
5 - ضحاك
6 - فریدون
7 - ایرج
8 - منوچهر
9 - نوذر
10- زو
11- گرشاسب

چگونه میترا تمدنها را پایه گذارى كرد

چگونه میترا تمدنها را پایه گذارى كرد؟ تقریباً هفت هزار سال پیش از كوه هاى پامیر تاجیكستان میترا فرود آمد تا یك تشكیلات بزرگ و جهانى را پایه گذارد.
او یك گروه هفت نفره را به عنوان وفادارترین یاران خود آموزش و پرورش داده بود.
عدد هفت، تعداد اخترانى بود كه برگرد خورشید مى گشتند. هر چند این تعداد امروزه فزون شده است، اما آن زمان در نگاه میترا ستاره هاى خورشید هفت محسوب مى شدند.
بدین رو او هفته را نیز با هفت روزه كردن آفرید و سال را به ۵۲هفته و ۱۲ ماه و هر ماه را به ۲۹ و ۳۰ و ۳۱ روز تقسیم كرده و چهار فصل بهار، تابستان، پائیز و زمستان را آفرید.
در آن دوران هر سال كه ۱۲ماه باشد چهار سال خورشیدى محسوب مى شد و آغاز هر فصل، آغاز سالى نو و جشنى نو بود... بعدها هر شش ماه و پس از آن هر دوازده ماه یكسال به حساب گرفته شد. اساس تلاش میترا كه بر مهر پایدار بر خورشید استوار بود كارى سازمان یافته و تشكیلاتى بود كه عضوگیرى براى آن بسیار حساب شده عمل مى شد. میترا نه مدعى پیامبرى بودند و نه سخنگوى خدا و نه كتابى آورد و نه تعصب و دینى، علم و دانش میترائیان با علم و دانش زمان پیش مى رفت و ستاره شناسى، پزشكى، داروسازى، فلسفه، آموزش هاى رزمى و آئین شهریارى از مواد اصلى درس هاى میترا بود كه در غارهاى كوهها به دور از چشم توده ها به پیوستگان آموزش داده مى شد. غارها توسط گروهى كه مجهز به پرگال و گونیا و شاقول و ابزار سنگتراشى بودند ساخته و تزئین مى شد.
ورود رسمى به غارها ویژه پیوستگان از رده دوم به بالا بود. هفت درجه در میان پیوستگان رایج بود.
۱-كلاغ، یعنى آدمى كه خودش را عقل كل مى داند و كلى قارقار مى كند و هزار و یك مدعاى بیخود دارد، براى پیوستن به گروه با چشم بستهن از كوه بالا مى رود وارد غار شده و كلى پرسش و پاسخ و امتحان وفادارى اگر مهر و وفادارى و سكونتش تنامراحل بعدى ثابت شود شاگرد كلاس اول محسوب مى شود تا این كه پس از مدتى به درجه دوم بالا برود.
۲-پیوسته: و یا پشتیبانى شده در این مرحله جدا از آموزش هاى مقدماتى علمى مطرح شده در بالا و فراگیرى سنگتراشى براى ساختن معابده میترا در غارها، فراگیرى آموزش هاى رزمى نیز شروع مى شده است تا این كه داوطلب نامزد سربازى شود.
۳-نامزد به كسى مى گفته اند كه مراحل نخستین آموزش را گذرانده و آماده است تا جان را در راه آرمان و اندیشه میترا و رهائى انسانها و آگاهى آنها در نظم حاكم بر هستى به بازى بگذارد و سرباز شود.
۴-سرباز: مرحله سربازى بسان همین دوره آموزشى سربازى است كه در سراسر جهان اعمال مى شود. انسان زیر سختگیرى آموزش هاى رزمى قرار مى گیرد تا سلحشور و دلیر شود و آماده رستم شدن گردد.
۵-شیر شدن و رستم و یا ژنرال شدن مرحله پنجم بوده است كه عنصر میتراگرا هم آموزش هاى علمى ستاره شناسى، پزشكى داروسازى و غیره را فراگرفته است و هم تمامى فنون رزمى و جنگى را به گونه اى كه مى تواند دهها گروه هفت نفره دیگر را رهبرى كند.
۶-مرحله ششم، در این مرحله، فرد عنوان پارسى را از آن خود مى كرده است در آن هنگامه پیدایش میترا (هفت هزار سال پیش) هنوز قوم و قبیله و حكومتى بنام پارس، پارسیان و یا پارسى وجود نداشته است. بلكه پارسى به عنوان انسانى آگاه و آزاده فرهیخته و آماده خدمت به دیگران معنى مى شده است و آنگاه كه كسى را پارسى مى نامیده اند، یعنى این فرد به شهریارى و پدرى و استادى نزدیك مى شده است تا بتواند جهان خویش و منطقه زیر نفوذ خویش را به سوى بهى و نیكى و خوبى هدایت و رهبرى كند.
۷-پدر، درجه هفتم در معابده و غارهاى میترا، پدر شدن و یا استاد و شهریار شدن بوده است. انسان كاملى كه مى تواند بى هیچ پیش داورى بر مردم حكمرانى كند و آنان را شهریار و رهبر باشد و تمامى دانش هاى هفتگانه بعد میترا را به توده هاى مردم منتقل كند.
میترا در هنگامه اى از حضور خود با خشكسالى پامیر مواجه مى شود لذا دستور مى دهد تا روستائیان گاوان نر را قربانى كنند تا خون آنها زمین را بارور كند. هر چند از آن پس، پهن گاوان به عنوان كود كشاورزى مورد استفاده قرار مى گیرد اما عوام كه از رمز و راز كشتن گاو نر آگاه نبوده اند گمان مى كنند كه خدایان را از خون ریختن خوشاید، لذا قربانى توسط جاهلان پایه گذارى مى شود.
اما میترا پس از ساختن گروه هاى هفت نفره آرام آرام راستاى خود را شهر پامیر ساخته و برایش پلیس مى گذارد و پس از آن شهرهاى دیگر و گروه هاى دیگر پلیس كه شهربان خواهند بود را سازمان مى دهد تا این كه به سپاهیگرى و پاسبانى از كشورها مى رسد و تمدن ها با سمبل هاى میترا، خورشید، ستارگان، گاو نر، شمشیر، شرق و غرب و مهرابه ها و معابد (مكان هاى سازماندهى و تشكیلات) ساخته مى شوند و در همین تمدن سازى ها جنگ هاى قدرت و قبائل و قوم ها نیز هویدا مى شود.

نبرد رستم و سهراب:

نبرد رستم و سهراب:

داستان نبرد رستم و پسر چهارده ساله‌اش سهراب در دیار غربت (در شهر سمنگان) نیز با داستان نبرد ارجونَ با پسر چهارده ساله‌اش بنام ببهیروواهن babhiruvahanaدر ولایت منی پور سرزمینی واقع در دیار غربت كاملا شبیه است. به موجب شاهنامه فردوسی رستم در مرز سرزمین توران در تعقیب شكار بود كه به شهر سمنگان از توابع توران میرسد و در آنجا ملازمان شاه سمنگان رستم را به قصر دعوت میكنند و از او پذیرایی فراوان میشود. اتاقی نیز جهت استراحت به او داده میشود. دختر شاه سمنگان تهمینه با دیدن رستم دلباخته او میشود و رستم نیز او را از پدرش خواستگاری میكند. پس از مدتی اقامت رستم در سمنگان همسرش تهمینه باردار میگردد و چون رستم ناگزیر به بازگشت به ایران بود به تهمینه نشانی از خود به یادگار میدهد كه اگر فرزندشان پسر شد آن نشان را بر بازوی او ببندند. مدتی بعد فرزندی پسر از تهمینه متولد شده كه به روایت شاهنامه فردوسی چون سرخ چهره بود نام او را سهراب (در اصل سرخاب) میگذارند. سهراب پیوسته سراغ پدر را از مادر میگیرد و متوجه میشود كه او فرزند رستم پهلوان ایرانیست كه در اطاعت شاه ایران و خود نیز فرمانده سپاه ایران است. زمانیكه سهراب چهارده ساله میشود به تحریك تورانیان و به قصد تصرف ایران و از طرفی یافتن پدر به دژ مرزی ایران حمله میكند. او به اندازه ای نیرومند بود كه فرمانده دژ بنام هژیر یارای مقابله با او را در خود ندید و تنها دختر هژیر بنام گردآفرید به مقابله با سهراب بر میخیزد اما موفق نمییشود جلوی حمله سهراب را بگیرد و سهراب كه تصور كرده بود با مردی جوان رودررو است او را به كمند میگیرد و با افتادن کلاه خود از سر گردآفرید سهراب متوجه دختر بودن خصم میگردد. سرانجام به سپاه ایران و كیکاووس خبر میرسد كه جوانی از توران مستحكم ترین دژ مرزی ایران با تمام سپاهیان را اسیر نموده و كسی را یارای مقابله با وی نیست. كیکاوس افرادی را سراغ رستم میفرستند تا به مقابله سهراب برود و رستم خود را سریع به عرصه نبرد میرساند و از بد روزگار سهراب و رستم هیچیك همدیگر را نمیشناختند و هیچ یك هم در شناسایی یكدیگر اقدامی نكردند تا اینكه كارزار در گرفت و رستم با خنجر به سینه سهراب میزند و پسر كه با رفتن خون بسیار نیمه حال شده بود بدو میگوید اگر رستم بداند كه تو پسرش را كشته ای تو را زنده نخواهد گذاشت. رستم ناباورانه از او نشان پدر را میخواهد و او نشانی كه در بازو داشت به رستم نشان میدهد و آنگاه رستم خود را غرق در خاك میكند و برای نجات پسر سراغ نوشدارو را از كیکاوس میگیرد اما با تعلل كیکاوس نوشدارو دیر بدست رستم میرسد و سهراب به هلاكت میرسد و یك تراژدی رقم میخورد.

مشابه این داستان را در مهابهارتای هندوان ملاحظه میكنیم، چنانكه در دفتر چهاردهم مهابهارتا مذكور است كه ارجونَ به ولایتی بیگانه بنام منی‌پورَ رفته كه وسیع بود و شهرهای آبادان داشت. ارجونَ دختر راجه آن ولایت را خواستگاری نمود و حاصل این ازدواج فرزند پسری بنام ببهیروواهَنَ بود و مدتی بعد ارجون از آن ولایت رفته و همسر و فرزندش را تنها گذاشت . رسم آن ولایت این بود كه وقتی راجه ای از دنیا میرفت جای او به دختر زاده او داده شود، لذا ببهیروواهَنَ پسر ارجونَ پس از وفات پدر بزرگش به سلطنت آنجا رسید. روزی سپاهیان ارجون همراه با كریشنا بدان مكان رسیدند و ببهیروواهن كه احساس خطر كرده بود به گمان اینكه دشمنان قصد تصرف ملك او را دارند با سپاهیان پدرش درگیر شده و خود بَبهیروواهَنَ به اشتباه با پدر خود، یعنی ارجونَ كه وی را نمی‌شناخت درگیر شده و زخمی مرگبار بر وی وارد ساخت. وی جهت زنده كردن پدر به قعر زمین رفته و با فرمانروای مارها و سایر ماران قعر زمین جنگ كرده بود و عصاره یا جوهر گیاه سنجیوَنیSanjivani ( نوعی گیاه كه در كوههای هیمالیا میرویید) را از ماران گرفته، آورده بود و قصد ترمیم زخم پدر خود را داشت سرانجام به دعای كریشنا با آن جوهر ارجونَ بار دیگر زنده شد و پسر خود را باز شناخت.

یک تفاوت اساسی این داستان با نبرد رستم و سهراب در اینست که در این داستان شخصیت معادل سهراب كشته نمیشود ولی جریان آوردن نوشدارو در این داستان نیز دیده میشود که راز تهیه نمودن نوشداروی مزبور نیز در دست کوی اوشانkavi ushan بود. نام کیکاوس در اوستا کوی اوسان kavi usan آمده که با کوی اوشان در منابع سانسکریت از نظر زبان شناسی معادلست. در مهابهارتای هندوان همچنین ماجرای مشابهی از به آسمان رفتن و سرنگون شدن کوی اوشان مذکور است که عینا در کتاب پهلوی دینکرد برای کیکاوس آمده است.( این انطباق را بنده در کتاب هویت شخصیتهای اسطوره ای در اساطیر نژاد آریا که دو نسخه از آن در کتابخانه پژوهشگاه مطالعات فرهنگی و نیروی انسانی وزارت علوم موجود است اشاره کرده ام.)

در زبان سانسكریت واژه بَبهیرو Babhiru هم به معنای قهوه‌ای متمایل به سرخ و هم به معنای سگ آبی است و واژه واهَنَ به معنای ارابه است و روی هم دارنده ارابه سرخ رنگ یا دارای ارابه ای که سگ آبی آنرا میکشد معنا میدهد. چنانکه ببهیرو را به معنای قهوه‌ای متمایل به سرخ در نظر گیریم تنها بهر نخست این نام در روایات ملی ایرانی به سهراب (سوخرا = سرخ) تبدیل شده است و بهر دوم واژه یعنی واهن vahanaبه معنای ارابه حذف شده است. در زبان اوستایی سوخر Sukhra به معنای سرخ رنگ است و واژه مزبور به مرور در فارسی تبدیل به سرخ شده است.

بسیاری از روایات و داستانهای مربوط به رستم از جمله نبرد با فرزندش سهراب را فقط فردوسی در شاهنامه ارائه كرده است و نه در اوستای موجود و نه در هیچیک از كتب پهلوی هیچ اشاره ای به این داستان نشده است.

در پایان ملاحظه می‌كنیم كه شخصیت معادل رستم در اساطیر هندی ارجون نام دارد و او نه پهلوانی سکایی بوده و نه همان هکتور حماسه ایلیاد است بلکه او یک شخصیت پیش از تاریخ هند و ایرانیست که در دوران پیوستگی قبایل هند و ایرانی بسر میبرده و داستانهای او هنگام مهاجرت آریاییان ایرانی به فلات ایران سینه به سینه نقل گردید تا بخشی از روایات حماسی ملت ایران گردید.

نبرد رستم و اسفندیار:

نبرد رستم و اسفندیار:

به موجب شاهنامه فردوسی در دوره فرمانروایی گشتاسپ فرمانروای حامی زرتشت او فرزند رویین تن خود اسفندیار را به جهت مطیع كردن رستم و خاندانش به سرزمین او روانه میكند كه منجر به نبردی خونین میگردد كه نهایتا به كشته شدن اسفندیار رویین تن منجر میگردد.

نبرد ارجون با رویین تنی به نام كرنا در داستانهای هندی کاملا منطبق با نبرد رستم با اسفندیار در روایات ایرانی است.

براساس منظومه مهابهاراتا در هفدهمین روز نبرد مشهور به مهابهارت كه در ناحیه كوروكشترا در شمال دهلی رخ داد ، رویین‌تنی شكست ناپذیر به نام كرنا به نبرد ارجونَ می‌رود.

به موجب دفتر چهاردهم مهابهارتا، كرنا دارای پوستی بود كه او را رویین ‌تن كرده بود و هیچ سلاحی بر پوست او كارگر نبود. مادر او کونتی او را در هنگام دختری باردار شد و از روی شرم او را بلافاصله پس از تولد به آب رودخانه می اندازد. کرنا از دوران جوانی کینه ارجون را به دل گرفته بود و علیرغم اینکه ارجون کاری به کار او نداشت کرنا همواره درصدد ضربه زدن به وی بود. این بود که در زمانی که دو طایفه کوروان و پاندوان که با یکدیگر پسرعموزاده بودند درگیر جنگ شدند کرنا خود را از پیروان کوروان نامید و در این جنگ خانمانسوز شرکت نمود.

به ‌موجب دفتر هشتم مهابهارتا در نبردی كه در هفدهمین روز از نبرد هجده روزه در ناحیه كوروكشترا ( واقع در شمال دهلی) بین این دو پهلوان شكست‌ناپذیر در ‌می‌گیرد، ابتدا پسران كرنا توسط خویشان ارجونَ كشته می‌شوند ( این گزارش شباهت كاملی به داستان كشته‌شدن پسران اسفندیار بدست خویشان رستم در هنگامه این نبرد دارد كه در شاهنامه ‌فردوسی مذكور است).

در داستان هندی نقش ارجونَ معادل با نقش رستم در روایت ملی ایرانی است و از تشابهات دیگر این دو داستان، روایت پند دادن كتایون مادر اسفندیار برای پرهیز از نبرد با رستم است كه در روایت هندی هم آمده و منطبق است با پند دادن كونتی (كه خود را مادر كرنا می‌دانست) به كرنا برای پرهیز از نبرد با ارجونَ.

كونتی كه در اصل مادر ارجونَ بوده به كرنای رویین تن می‌گوید كه وی مادر حقیقی او نیز می‌باشد و در زمان دختری او را باردار شده و او را به ناچار به آب رودخانه انداخته است. اما با وجود نصایح مادر، كرنا به نبرد می‌رود و در نبرد اول، ارجونَ ، زخمهای فراوان برداشته از پیش كرنا می‌گریزد (مانند زخم برداشتن رستم در نبرد اول و فرار از پیش اسفندیار) ولی پس از نكوهش برادر و نیز نصایح كریشنا دوباره به نبرد با كرنای رویین‌تن می‌رود و در نبرد دوم نیز شكست ارجونَ قطعی به نظر می‌رسید، اما ناگهان چرخ ارابه كرنا در گل فرو می‌رود و او برای بیرون آوردن آن از گل از ارجونَ امان می‌خواهد، ولی ارجونَ بر خلاف رسم جنگاوری با تیری افسون شده كه پیكان آن بصورت دو دست بهم آمده (دو پیكانه) و به جهت ضخامت شش پر بود، آن پهلوان رویین‌تن را از پای در می‌آورد و كرنا به همان سرنوشتی دچار می‌گردد كه اسفندیار رویین تن گردیده بود، طبق داستان ایرانی رستم نیز در نبرد دوم در حال شكست بود اما تیر افسون شده ای را كه سیمرغ در اختیار او گذاشته بود به سوی چشم اسفندیار رویین تن هدایت میكند و این تیر افسون شده به موجب شاهنامه فردوسی دو پیكانه اما سه پر بوده است.

به موجب اساطیر هندی ، كرنا نیز چون اسفندیار در یزدان‌شناسی و بلندبینی مشهور بود و به موجب دفتر هشتم مهابهارتا، كرنا به ارابه ران خود، سخنانی میگوید كه همه ناشی از یكتا پرستی و اجرای قوانین دینی توسط اوست.

هندوان بر اساس علم نجوم و مشاهده و گزارش برخی صور فلکی در هنگامه نبرد مزبور این حادثه را متعلق به 3102 سال پیش از میلاد مسیح میدانند و آن تاریخ 35 سال پیش از پایان عصر اساطیری هندوان و خاتمه عصر سوم و شروع کالی یوگا یا عصر چهارم از عمر جهان هستی است(اقتباس از فهرست اعلام سانسکریت سر اکبر در کتاب اوپانیشادها) . به موجب مهابهارتا و سایر روایات اساطیری هندوان این نبرد در کوروکشترا در شمال غربی دهلی حادث گردیده است.

منشا داستانهای رستم


منشا داستانهای رستم یکی از اسرار تاریخ اساطیری ما هویت شخصیت داستانی پهلوانی به نام رستم است. هزاران سال است که از فراموشی هویت او در طول تاریخ گذشته و محققان زیادی درصدد برآمدند تا هویت او را شناسایی کنند اما تا این تاریخ هویت این پهلوان اسطوره ای همچنان ناشناخته مانده است. هیچ اثری از او در کتیبه ها یا سنگ نبشته های بجامانده در فلات ایران یافت نمیشود. با این حساب این سئوال پیش می آید که یا او وجود تاریخی نداشته و داستانهایش داستانهای ساختگی مردمی رویا پرداز و خرافه پرست بوده است و یا به استناد شاهنامه فردوسی او یل قبایل وحشی سکایی بوده است که در اینصورت لاجرم داستانهای او پس از مهاجرت اقوام سکایی به سیستان به داستانهای اساطیری ملت ایران افزوده شده است. در مورد رستم نظرات دیگری هم ارائه شده است. گروهی همسو با شادروان استاد مهرداد بهار متوجه اساطیر یونانی میباشند و باوجودیكه کمترین شباهت بین شخصیت رستم با شخصیت داستانی پهلوان تروایی بنام هكتور وجود دارد ماجراهای رستم و اسفندیار رویین تن را متاثر از داستان نبرد هکتور پسر پریام فرمانروای سرزمین تروا میدانند که در نبرد با آشیل یا آخیلوس رویین تن یونانی کشته شد. استاد مهرداد بهار در کتاب جستاری چند در اساطیر ایران آگاممنون سردار یونانیان را همان گشتاسب میداند و مینویسد: هر دو دیگران را بخاطر منافع خویش نابود میکنند و میگوید آخیلوس با اسفندیار یکی است... هر دو پهلوان کشور بزرگتر تندخو و خشمگین و هر دو رویین تن اند... رستم با هکتور یکی است. هر دو پهلوان کشور کوچکتر آدم های ملایم و معتدلی اند. پاریس همان زال است. هر دو حیله گرند و با نیروهای فوق طبیعی ارتباط دارند.....

اما بر اساس حماسه ایلیاد(نوشته هومر شاعر یونانی)، پاریس پدر هکتور نیست بلکه برادر اوست و بنابر این پاریس نمیتواند همان زال باشد و ثانیا در روایت ایرانی رستم اسفندیار رویین تن را به هلاکت میرساند ولی در روایت یونانی هکتور توسط آشیل رویین تن کشته میشود و این درست بر عکس روایت ایرانیست. و سرانجام این پاریس برادر هکتور است که با تیری که بر پاشنه پای آشیل یا آخیلوس میزند او را به قتل میرساند. ثالثا در حماسه ایلیاد هیچ اشاره ای به نبرد هکتور با فرزندش که او را نمیشناخته نیز نشده است.

برای بنده واقعا جای بسی تعجب است كه چرا تاكنون كسی متوجه شباهت داستانهای رستم در روایات ملی و حماسی ایرانی با داستانها و روایاتی که در منابع حماسی هندوان در مورد پهلوانی شکست ناپذیر به نام ارجونَ آمده نگردیده است. این تشابه به اندازه ای است كه میتوان کلیه تصورات پیشین دانشمندان را بی اساس خواند و با اطمینان کامل اعلام نمود که رستم ایرانی همان ارجونای هندوان است که داستانهای او عینا در منظومه حماسی مهابهاراتای هندوان آمده و به همانگونه جوانمردی و پهلوانی او در نبرد با دشمنان همواره مورد تکریم هندوان نیز بوده است.



هویت ارجونَ: بر اساس مهابهارتای هندوان که یک منظومه حماسی بسیار قدیمی است ارجونَ سومین فرزند پاندو و زنی به نام كونتی است. آنها از قبیله یادوا ساكن در منطقه شوراسنه بودند که نام ناحیه ای در مغرب ناحیه كنونی دهلی بودند. به موجب دفتر اول مهابهارتا، پاندو پدر ارجونَ، در هنگام تولد به دلیل زرد بودن و بی‌رنگ بودن پوست بدن، پاندو یا بی‌رنگ = زال، نامیده شده بود و نسب او به هستینَ (در سانسكریت به معنای دستان) نخستین پسر بهارَت از فرمانروایان نامی آریاورته می‌رسید. بنابر این ارجونَ نیز چون رستم فرزند شخصی زال و از خاندان دستان بود. ارجون نیز چون رستم یك پهلوان شكست‌ناپذیر بود. گزارش مهابهارتا از داستان نبرد وی با رویین تنی به نام كرنا تقریبا نسخه هندی داستان ایرانی نبرد رستم با رویین تنی به نام اسفندیار در شاهنامه فردوسی را به نمایش میگذارد. و نکته مهمتر اینکه ارجون نیز چون رستم با فرزند چهارده ساله خود كه در دیار غربت داشته و او را نمی شناخته به نبرد تن به تن و مبارزه ای مرگ آور مبادرت می كند كه نهایتا منجر به درخواست نوشدارو می گردد و اینک به انطباق این داستانها میپردازیم:

ایران باستان

ایران باستان در وندیداد یکى از بخش‌هاى اوستا ائریاناوئجا جائى بوده که رود وانگوهى و دائى تیک و داراگا از آن مى‌گذشت. یکى از کوه‌هاى آن سرزمین کندراس ـ Kondras یاد شده است. محققات معاصر وانگوهى دراى تا رابااکسوس یا جیحون بکى مى‌دانند و گویند تا عصر ساسانى کلمه وانگوهى به‌شکل پهلوى خود وه ـ VEH در مورد جیحون به‌کار مى‌رفته است… بنابراین ایرانویچ در سرزمین بین سیحون و جیحون و دامنه‌هاى کوه‌هاى هندوکش واقع بوده و فرغانه را محل ایران‌ویچ دانسته‌اند و تاریخ این مهاجرت‌ها را حدود ۲۰۰۰ ق.م مى‌دانند. … باقی نوشتار در صفحه بعد می‌باشد .

مردم شوش

شوشى‌هاى باستان ـ طبق نظر کواترفاژ ـ Quaterfage و حامى ـ Hamy نوع سیاه‌پوست که در کیونجیک Kuyunjik دیده مى‌شود، نمایندهٔ عناصر اصلى و بدوى شوش است که ساکنین آن شاید مخلوطى از کوچیت ـ Kuchitc و سیاه‌پوست بوده‌اند. بینى آنها نسبتاً صاف و سوراخ بینى گشاد است. استخوان لارستان که همیلتون اسمیت ـ Hamilton Smith دربارهٔ آنها مطالعه کرده ارتباطى وجود داشته باشد. معلوم نیست که آیا همین قوم بودند که نوع بوداى سیاه‌پوست را به هندوستان آرودند یا نه؟

قدیمى‌ترین نقوش برجسته اشکال مردم نژاد سیاه‌پوست مکرر دیده مى‌شود. و به‌خصوص در مورد تخته‌سنگ معروف نارامسبن ـ Naramsin دیده مى‌شود که پادشاه که از نوع نژاد سامى است رهبر گروهى مردم سیاه‌پوست است که به فتح و پیروزى نائل شده‌اند. هنرى فیلد چندین سال قبل در طى سفرهاى خود با کمال تعجب مشاهده کرده که مردم بشاگرد و سرحد که نواحى کوهستانى و دوردست مرزى بلوچستان ایران است، داراى چهره بسیار تاریک هستند. علت شاید آن باشد که تمام این ناحیه در اصل در ***** مردم سیاه‌پوست آناریاکوى ـ Anariakoi یا غیرآریان بود که در کلیه نواحى ساحلى خلیج‌فارس تا هندوستان وجود داشتند و اولاد آنها در آن نواحى باقى مانده‌اند. حال معتقد است که مردم سیاه‌پوست عیلام و سومر از این نژاد هستند و به‌عقیدهٔ هنرى فیلد این صحیح‌ترین نظریه‌اى است که درباره این مسئله بسیار مشکل مى‌توان قبول کرد.

اقوام بومى سرزمین ایران

پیش از اینکه آریاهاى ایرانى از مشرق به مغرب مهاجرت کنند در سرزمین ایران اقوام زیر زندگى مى‌کردند: مردم سیالک در کاشان، مردم تپهٔ حصار در دامغان، مردم تپه ‌گیان در نهاوند، مردم تپهٔ جمشیدى در شمال شرقى الیشتر، و مردم تپهٔ بدهورا در ۷۰ کیلومترى غرب همدان، مردم ما قبل از تاریخ شوش در خوزستان، مردم تپهٔ آنو در عشق‌آباد، مردم تل بگوم در تخت جمشید، مردم تورنگ تپه و شاه‌تپه در استرآباد گرگان، مردم کله دشت در ساوه، مردم تپهٔ حسنلو در آذربایجان در ۸۵ کیلومترى جنوب ارومیه، مردم موهنجو دارو و هرپا در وادى سند، مردم گنج تپه و آجین دوجین و خوروین در ناحیه قزوین، مردم تپه چراغ‌على و مارلیک در رودبار گیلان، این تمدن‌هاى دیرین از ۷۰۰۰ سال قبل از میلاد تا ۱۰۰۰ سال پیش از میلاد در نواحى فوق‌الذکر به همت باستان‌شناسان دانشمند کشف شده است و این اقوام پیش از آمدن آریاها در ایران زمین مى‌زیسته‌اند.

به قول گیرشمن ایرانیان در هزارهٔ اول قبل از میلاد به داخل فلات ایران مهاجرت کردند پیش از این زمان یک دسته از سواران جنگجوى آریائى از شمال بحر خزر و دربند قفقاز گذشته و در چین خوردگى‌هاى کوه‌هاى زاگرس سکونت کردند. دسته‌اى دیگر از ایشان از جیحون گذشته و به فلات ایران روى آوردند و تمدن‌هاى باستانى را به تدریج از میان بردند و پس از انهدام آنها در فلات ایران جاى گرفتند و آن سرزمین را به نام ائیریان یعنى کشور آریاها نام نهادند. آریاهاى مهاجم مردم بومى را دیو یاتور نامیده و آنان را از خود پست‌تر مى‌دانستند و غالباً با آنان در جنگ بودند ولى بعدها که خطر بومیان بر ایشان رفع شد آنان را به کارهاى پرزحمت از قبیل زراعت و گله‌دارى و خدمت در نزد خود مجبور کرده و حق حمایت خود را درباره ایشان برقرار ساختند. بدین ترتیب آریاهاى ایرانى از سند به طرف مرو آمده و بعد هرات و نیسایه و کابل را ***** کردند پس از آن به طرف رخج و هیرمند رفته چون به دریاچه و زرنگ (دریاچه هامون) رسیدند و دریاچه مزبور در آن روزگار بزرگ‌تر از دریاچه کنونى بود به آن طرف نگذشتند و پس از ***** سیستان به‌سوى مغرب رفته ولایات جنوبى خراسان و صفحات دماوند و رى را ***** کردند و بعدها به آذربایجان و کردستان رفتند.

در مغرب ایران مردمى بودند موسوم به ”کاس‌سو“ که نژاد آنها معلوم نیست و مورخان یونانى آنان را ”کوسیان ـ Cosseon“ یا کیسى نام‌گذارى‌ کرده‌اند. در گیلان کادوسیان و در مازندران تپورى‌ها زندگى مى‌کردند که کلمه طبرستان مشتق از نام آنها است.

آریا

آریاها شاخه ایرانى هستند که در اینجا با آنها سر و کار داریم. اولین شعبه‌اى بودند که متمدن شدند و به خداى یگانه ایمان آوردند و بنابراین باید مورد توجه مخصوص ما قرار گیرند. یکى از روایات و افسانه‌هاى آنها آن است که آنها مجبور شدند موطن خود را ترک گویند به‌علت آنکه اهریمن محل سکونت آنها را منجمد و یخبندان و غیرقابل سکونت کرد. شاید این مطلب حاکى از آن باشد که تغییر آب و هوا باعث حرکت و مهاجرت آنان شده باشد همان‌طور که خشکى و بى‌بارانى سبب شد اقوام مغول رو به سمت مغرب هجوم آورده و تمدن ممالک تسخیر شده را سرنگون سازند.

”دمرگان معتقد است که حمله آریان‌ها به باکتریا قبل از سال ۲۵۰۰ پیش از میلاد صورت گرفت و مادها در حدود سال ۲۰۰۰ ق.م وارد شمال غربى ایران شدند. این نکته که کاسیت‌ها ـ Kassites قوم آریائى بودند که در حدود سال ۱۹۰۰ ق.م تشکیل سلسله داد و در زمان اولین سلسله بابل نام آنها شنیده شده بود به‌طور قطعى‌تر تاریخ این مهاجرت را مشخص مى‌کند تا هویت کاسیت‌ها که شاید از قبائل ماد بودند مسلم شود.

اولین گروه آریائى که مجبور به مهاجرت شدند هند و آریائی، دومین گروه ایرانیان و سومین گروه سکاها بودند. پس از یک‌ دوره مهاجرت کوتاه در محلى که امروز ترکستان خوانده مى‌شود از دروازه طبیعى شمالى نزدیک سرخس وارد ایران شدند. کمى قبل از آن میترادات اول، امپراتورى‌ اشکانى را در ایران تشکیل داده بود که در آن موقع فراارتس دوم اشک تئوپاتر که با انتیوک هفتم مشغول نبرد بود و بر آن ناحیه سلطنت مى‌کرد. سکاها تمام خاک امپراتورى جدید را زیر پا گذاشتند و گروهى از آنان از واحد عمده جدا شده و سلسله سلاطین سکائى آدیابن را که پایتخت آن کرکوک بود شاید در همان مواقع بین ۱۲۸ و ۱۲۵ ق.م و هم‌چنین سلسله چراکن ـ خرمشهر را تشکیل دادند. پس از یک دوره کوتاه هرج و مرج در ایران میترادات دوم یا میترادات کبیر کشور را تحت نظم درآورد و به سکاها اجازه داد در جنوب شرقى در آراکوسیا مستقر شوند و خود میترادات شاید در سال ۱۱۱ ق.م عنوان شاهنشاه بزرگ را برگزید. اسم سکاها در کلمه سیستان امروز که سکستان بوده قسمت کوچکى از حیطه اقتدار آنها را تشکیل مى‌داد حفظ شده است. سکاها از آراکوسیا از گردنه بولان وارد هند شدند و براى مدت کوتاهى امپراتورى که تا دروازهٔ دهلى و تا بمبئى بسط داشت تشکیل دادند.

سکاها بیش از چند سال معدود سرگردان نبودند. این جنبش‌ها باید با سرعت و ناگهانى انجام گیرد زیرا افراد مهاجر با گله و حشم خود حرکت مى‌کنند و مجبور هستند هر چه زودتر مراتع جدید پیدا کنند تا آنجائى‌که مى‌توان تشخیص داد سلسله میتانى ـMitanni در حدود سال ۱۴۵۰ ق.م آغاز گردید و مهاجرت قبائل هند و آریائى مى‌بایست بین ۱۵۰۰ تا ۱۴۵۰ قبل از میلاد صورت گرفته باشد. بیش از این از آنها خبرى نیست و در هندوستان ناپدید مى‌شوند.

ایرانیان براى اولین بار در سالنامه‌هاى آشورى سلمانسر سوم ۸۳۶ ـ ۸۳۵ ق.م ظاهر مى‌شوند و این موقعى بود که بین دریاچه اورمیه و جلگه بلند همدان با دو قبیله از پنج قبیلهٔ بزرگ ایرانیان که بعدها دوساترائى بزرگ هخامنشى را تشکیل دادند روبه‌رو مى‌شود. این دو قبیله آمادائى ـ مادا یعنى مادها و پارسواش ـ پارسا یعنى پارسى‌ها بودند. پارثاوا یا پارت‌ها بعدها شناخته شدند ولى قبائل شرقى باکترى‌ها در شمال و آراکوسیان یا سامانى‌ها در جنوب افغانستان فقط بعد از زمان داریوش آشکار مى‌شود.

اگر بخواهیم براى جمعیت ایران قبل از ورود ایرانیان نامى پیدا کنیم بهتر آن است که آنها را کاسپیان ـ Caspian یا خرز بخوانیم. این کلمه در ادوار باستان به قسمت‌هاى زیاد فلات اطلاق مى‌شد. و هنوز در نام دریاى خزر و دروازهٔ خزر زنده است.

هر تسفلد درباره خصوصیات آریانى‌هاى تخت جمشید مى‌نویسد که: ”سر و صورت آنها نسبتاً پهن و موى انبوه مجعد سیاه و چشمان درشت و پیشانى بلند و گونه برجسته دارند بینى آنها منحنى و باریک است و نوک آن فرو رفته و پره نسبتاً بزرگ دارد و کاملاً با انواع سامى که در بابل دیده مى‌شود و نوع ارمنى که در حجارى آشورى پیدا است فرق دارد. خلاصه اشاراتى تاریخى دربارهٔ نژاد مردم ایران که اصل نژادى ساکنین فعلى ایران را روشن مى‌سازد.

پس از آنکه آریاهاى ایرانى از هم نژادهاى هندى خود جدا شده و به‌سوى مغرب رفتند آریاهاى هندى نیز از آنجا به‌سوى جنوب آمده و از رود سند گذشته در سرزمین هند مسکن گزیدند. نام سرزمین اصلى آریاهاى ایرانى در مغرب در کتاب اوستا ائریاناوئجا ـ Aeryana Vaeja (ایران ویچ) آمده است که بیشتر خاورشناسان، این سرزمین را در مشرق ایران و بعضى در خوارزم قدیم دانسته‌اند.

در وندیداد یکى از بخش‌هاى اوستا ائریاناوئجا جائى بوده که رود وانگوهى و دائى تیک و داراگا از آن مى‌گذشت. یکى از کوه‌هاى آن سرزمین کندراس ـ Kondras یاد شده است. محققات معاصر وانگوهى دراى تا رابااکسوس یا جیحون بکى مى‌دانند و گویند تا عصر ساسانى کلمه وانگوهى به‌شکل پهلوى خود وه ـ VEH در مورد جیحون به‌کار مى‌رفته است… بنابراین ایرانویچ در سرزمین بین سیحون و جیحون و دامنه‌هاى کوه‌هاى هندوکش واقع بوده و فرغانه را محل ایران‌ویچ دانسته‌اند و تاریخ این مهاجرت‌ها را حدود ۲۰۰۰ ق.م مى‌دانند.

سیمرغ : ایزدبانوی پزشکی


سیمرغ : ایزدبانوی پزشکی
نام پزشك از واژه‌ی «بیشه زه» یا «آسیب زدا» گرفته شده است. این واژه در زبان پهلوی به «بیشه زك» وسپس به پزشك تبدیل شد. واژه بئشه زه در زمان ساسانیان در زبان پهلوی به شكل بئشه زنشتی كه آن هم به معنی آسیب زدایی است در آمد و واژه های بئشه زنیتار و بئشه زنیتان به معنی آسیب زدا از آن گرفته شده است. واژه اوستایی بئشه زه درزبان پهلوی بدون تغییر به صورت بئشه زك در آمد و سپس تر با اختلافی در خواندن، به صورت بزشك و بژشك به کار رفت. چنانكه در بندهشن، از هوماك بژشك یعنی پزشك عمومی نامبرده شده است. بژشك پهلوی در فارسی برای اولین بار در مقدمه الادب زمخشری به صورت بجشكی به کار رفته است.


در یشت ها درباره خدمات جمشید آمده است که وی به دستور اهورامزدا بر آن بوده است تا دنیایی خوب برای مردم فراهم کند و محلی برای پیروان دین برگزیند. جوی آب و چراگاه برای حیوانات و خانه ها و سردابها درست کند و تخم های جانورانی که خوبتر و قشنگ تر باشند، و گیاهانی بلند و خوشبو و خوراکی های خوشمزه فراهم کند. و نطفه ها و تخم هایی از هر گروهی که ممکن شود یک جفت در آن جاها بیاورد که در تمام مدتی که در آن بسر می برند پوسیده و فاسد نگردد.
از آن گذشته افراد ناکامل که دارای بیماری های بدنهاد هستند، در آنجا نبرد و آن ها که ناخوشی های اهریمنی دارند، بدان جایگاه داخل نگردند، و آنان از گرسنگی و تشنگی و پیری و مرگ دوری جویند .
فردوسی در شاهنامه، دانش پزشکی را از کارهای جمشید دانسته است:
دگـــر بویـــهای خـوش آورد بــاز/ کــه دارنـد مـردم به بویش نـیاز
چو بان و چو کافور و چون مشک ناب/ چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
پـــزشکی و درمـان هــر دردمـنـد/ ره تـنـدرسـتی و راه گــزنـد
هـمان رازهـا کـرد نـیـز آشـکـار/ جـهـان را نـیـامـد چـو او خواستار
در پادشاهی جمشید گوید:
چنین سال سیصد همیرفت کار/ ندیدند مرگ اندر آن روزگار
ز رنج و ز بدشان نبود آگهی/ میان بسته دیوان بسان رهی
درباره جمشید در زامیاد یشت آمده است : آن که در روی هفت کشور، پادشاهی می کرد، چیره بر دیوان و جاودان و پریها بود و در دورانش خوردنی و نوشیدنی فاسد نمی گردد.......
گرشاسب در نسک های ایرانیان باستان، پس از جمشید دارنده جلال و فر گشت.
در زامیادیشت آمده است: هنگامی فراز جمشید روی برگرداند، به شکل و صورت مرغی بر گرشاسب سایه افکند و آنگاه گرشاسب نیرو گرفت و نامورترین ناموران گشت.
در اوستا آمده است که اولین پزشک، تریته ، پدر گرشاسب بوده است. این مرد کسی است که بیماری و مرگ و زخم نیزه و تب سوزان را درمان می کرده است.
در وندیداد آمده است:
زرتشت از اهورامزدا پرسش کرد: کیست در میان دانایان و پرهیزکاران و توانگران و پیشوایان که تندرستی دهنده و باطل کننده جادو و زورآور که بیماری و مرگ و زخم نیزه پران و گرمای تب را از تن مردم قطع کرد؟
اهورامزدا پاسخ داد : ای سپتیمان زرتشت، تریته در میان مردم و پرهیزگاران و پیشوایان اولین فردی است که تندرستی دهنده و از میان برنده جادو و زورآور بیماری را و مرگ و زخم نیزه پران و گرمای تب را از تن مردمان دور نماید.
هم چنین آمده است که :
تریته پزشک برای درمان جستجو کرد و از فلزات درمان برای مقابله با درد و مرگ بی هنگام و سوختن و تب و سردرد و تب لرزه و مرض آژانه و بیماری اژهوه و بیماری پلید و مارگزیدن و بیماری دورکه و بیماری ساری و نظر بد و گندیدگی و کثافت که اهریمن در تن مردم آورد، بوجود آورد.
همچنین آمده است: اهورامزدا کاردی جواهر نشان به تریته بخشید تا با آن عمل جراحی انجام دهد.
تریته از ویژگی گیاهان دارویی و شیره و فشرده آنها آگاهی داشته است.اول فردی که به درمان بیماران پرداخته تریته است .
در فروردین یشت آمده است که:
فروهر پاک دین فریدون از خاندان آبتین را میستاییم از برای ایستادگی بر ضد گری و تب سرد....
اما واژه ترتیا که هندیان از آن یاد می نمایند و در اوستا به نام ترتیه آمده، بنظر می رسد همان فریدون است.
درباره ی نخستین پزشکان ایرانی در یسنا چنین آمده است:
« زرتشت گفت نماز و درود بر تو هوم، که ترا نخستین بار ای هوم در میان مردمان خاکی جهان آماده ساخت کدام پاداش به او داده شد؟ چه نیک بختی به او رسید؟ »
« انگاه به من پاسخ گفت هوم پاک دور دارنده ی مرگ٬ ویونگهان مرا نخستین بار میان مردمان خاکی جهان آماده ساخت. این پاداش به او داده شد که او را پسری زاییده شد٬ آن جمشید دارنده رمه خوب٬ کسی که در شهریاری خود جانور و مردم را نمردنی ساخت. »
هوم در پاسخ به زرتشت، تا چهار پزشک را نام می برد که به ترتیب پس از ویونگهان - دومین بار آبتین (پدر فریدون) - سومین بار اترت پدر اورواخشه و گرشاسب و چهارمین بار پورشسپ پدر زرتشت می باشد.
در اوستا از پزشکان دیگری نام برده شده که می توان از جاماسپ وسئنا که سپس سیمرغ خوانده شد، نام برد.
دانش پزشکی در اوستا پنج بخش می باشد:
۱- اشو پزشک(پزشک)

2 - دادپزشک(پزشک قانونی)
۳- کارد پزشک(جراح)
۴- گیاه پزشک(دارو ساز)
۵- مانتره پزشک(روان پزشک)

دراردیبهشت یشت آمده است: یکی از طبیبان به وسیله اشا درمان کند٬ کسی به وسیله قانون شفا بخشد٬ کسی با کارد درمان کند٬ کسی که با گیاه درمان کند کسی که با کلام مقدس درمان بخشد.
در وندیداد در مورد کارد پزشکی چنین آمده:
کسی که میخواهد پزشک(کارد پزشک) شود یک دِوپرست را جراحی کند و بیمار خوب شود او دِوپرست دوم را جراحی کند و بیمار خوب شود او دِوپرست سوم را جراحی کند و بیمار خوب شود پس آموزده است و همیشه می تواند کارد پزشکی کند.
در مورد گیاه پزشکی در وندیداد آمده:
تمام گیاهان دارویی را ستایش می کنیم و می خواهیم و تعظیم می کنیم. برای مقابله با سردرد؛ برای مقابله با مرگ؛ برای مقابله با سوختن؛ برای مقابله با تب؛ برای مقابله با تب لرزه؛ برای مقابله با مرض ازانه؛ برای مقابله با مرض واژهوه؛ برای مقابله با بیماری پلید جزام؛ برای مقابله با مار گزیدن؛ برای مقابله با مرض دورکه؛ برای مقابله با مرض ساری و برای مقابله با نظر بد و گندیگی و پلیدی که اهرمن در تن مردم آورد.
پزشکان ازموبدان و درس خواندگان، انتخاب می شدند ویزدان شناسی و پزشکی را همزمان می آموختند. پس ازپایان مقدمات ، یکی از این دو رشته را انتخاب کرده و ادامه می دادند .موبدان زرتشتی براخلاق پزشكی، نظارت می کردند و رییس پزشکان نیز فن پزشکی را مراقبت می کرد .
در وندادید گفتارهایی در ویژگی های پزشکان آمده است.شرایط پزشک این بوده که کتاب های زیادی خوانده و در فن خود تجربه کافی داشته باشد . با صبر و حوصله به سخنان بیمار گوش فرا دهد . بیمار را با وجدانی بیدار معالجه کند در آیین زرتشت مهارت در درمان بیماران تنها معیار یک پزشک شایسته نبود بلکه شخصیت اخلاقی و دارا بودن وجدان در رتبه ای بالا تر قرار داشته است .
در فرودین یشت آمده: «فروهر فریدون، پور آبتین را درود می فرستیم از برای پایداری بر ضد جرب، لرزه تب، نائزه و اورشه از برای پایداری بر ضد آزار مارگزیدگی».
در تاریخ بلعمی آمده: «نخستین کسی که در اخترشناسی نگریست و تریاق اختراع کرد و در دانش پزشکی رنج برد فریدون بود».
پلی نیوس می نویسد: «ملن مدیکا بالنک ایرانی دارویی ست که برگ آن مانند برگ تمشک و دارای چند خار است و آن را برای پادزهر به کار می برند و در سرزمین ماد بزرگ می روید اگر میوه پخته آن را در دهان گیرند تنفس را آسان نماید».
در زمان ساسانیان هنگامی که دانشکده ی پزشکی گندی شاهپور در اوج بود، برزویه پزشک و پزشکان دیگر در جستجوی گیاهان پادزهری بوده اند. در شاهنامه آمده است:
پزشک پژوهـنده آمـد بـه کـوه / بیـاورد با خویشتن آن گروه
زدانایی او را فـزون بـود بـهـر/ هـمی زهر بشناخت از پادزهر
گیـاهـان کوهـی فـراوان درود / بیفکند از آن هرچه بیکاره بود
از آن پاک تریاک ها بـرگـزیـد/ بیامیخت دارو چنان چون سزید
گیاه هئوما: این گیاه در اوستا هئوما و در سانسکریت سوما و در پارسی هوم نامیده می‌شود. در ایران باستان، مینویی به نام ایزد هئوما را پاسبان این گیاه پنداشته‌اند و از گفته های کهن برمی‌آید که پزشکی به نام هئوما آن را کشف نمود.
افشره‌ی این گیاه را پراهوم می‌نامیدند و با صفت "انوشه"ازآن یاد شده است. برای تهیه آن تشریفاتی با همراهی هفت تن داشتند.آن ها ماسک های ویژه‌ای به نام پنام بر چهره داشتند. پنام، بینی و دهان را می پوشانید.
ایرانیان خواص درمانی و بهبود دهندگی فراوانی برای هوم باور داشتند.
در یسنا آمده است:
«کمترین خورش و فشرده هئوما، از برای نابودی بیماری و عیب های فراوان بسنده است،
نابود شود هر آن آلودگی که به وجود آمده باشد
از آن خانه ای که هئوما در آنجا آورند، درمان پدیدار کند و چاره‌بخشی نماید».
هردوت می‌نویسد:
«نژاد سکیت‌‌ها تیره‌ای از ایرانیان، از گیاه کانابیس دانه برگیرند و به زیر چادرهای نمدی خود خزند و آن را روی سنگ گداخته ریزند آن چنان که دود از آن ها برخیزد و به اندازه‌‌ای بخار پراکند که بخار هیچ گرمابه‌ای به پای آن نرسد. سکیت ها در اثر این بخار به خروش و شادمانی آیند و از هر گرمابه‌ای برای آن ها بهتر است».
کلیله و دمنه که در زمان ساسانیان به وسیله برزویه طبیب به فارسی میانه ترجمه شده است در باب نخست خود برخی از صفات طبیب خوب را بر می شمرد از جمله چنین بیان میکند: فاضل تر اطبا آن است که به معالجت از جهت ذخیره آخرت مواظبت نماید. به صواب آن لایق تر که بر معالجت مواظبت نمایی و بدان التفات نکنی که مردمان قدر طبیب ندانند.
دبستان پزشکی اکباتان یا همدان نزدیک به یک صد سال پس از زرتشت بدست یکی از شاگردان وی به نام سئناپوراهوم ستوت، پایه گذاری گردید. وی با یکصد تن از شاگردانش، کار درمان مردم را دردست داشت.
پلوتارک در کتاب خود اشاره کرده است که در مکتب اکباتان، که خودش بدان راه یافته بود، حکمت و ستاره شناسی و پزشکی و جغرافیا آموزش داده می شده و صد شاگرد در آن در حال آموزش بوده اند.
"سئنا پور اهوم ستوت" نیز از همدان است و ابن سینا نیز.
در فروردین یشت آمده است: «فروهر پارسای سئنا پور اهوم ستوت را درود می‌فرستیم که با یک سد شاگرد بر روی زمین زندگی کرد». این نام همانست که در خدای نامک، سین مرو و پسین تر به چهر سیمرغ حکیم درآمد و کارهای شگفت‌آور نمود.
پلوتارک در کتاب خود از زبان تمستوکلس سردار یونانی که به «مکتب سده» اکباتان راه یافت، می آورد که اعضا این مکتب سد تن بودند. وارد شدن به میان آنان بسیار دشوار بود و هر کسی را دانش و توان همراهی با آنان نبود. دانش های مغانی به مانند؛ فلسفه، ستاره شناسی، پزشکی و گیتی شناسی به آنان آموزش داده می‌شد. پسین تر دانش آموختگان این مکتب در آسیای صغیر، فیثاغورث، حکیمِ بزرگ یونانی را آموزش دادند.
رقیه بهزادی، نویسنده کتاب «قوم های کهن، در قفقاز، ماورای قفقاز، بین النهرین و هلال حاصلخیز» درباره تاریخچه علم پزشکی در ایران باستان نوشته است: «به سبب تقسیم دو گانه جهان به یک آفرینش خوب و یک آفرینش بد، همه بیماری های جهانی از پدیده های انگرمینو (منیوی بد) به شمار می آمد. در وندیداد، اهورامزدا اعلام می دارد که انگرمینو 99 هزار و 999 بیماری آفرید که شمار آن البته به صورت های مختلف تخمین زده شده است. در بخش های مختلف اوستا، شمار قابل ملاحظه ای از نام های بیماری ها حفظ شده است.»ویلهلم گیگر، خاور شناس آلمانی درکتاب «فرهنگ ایران شرقی» نام بیماری های موجود در آثار ایران باستان را ذکر کرده و انواع بیماری های تب، سر و پوست در میان آنها مشخص شده است.رقیه بهزادی از برخی بیماری های نام برده شده در کتاب وندیداد، یاد کرده است:
واورشی : شاید یک بیماری مقاربتی است تب زایمان اسکندا : ممکن است به مفهوم بریدگی باشد اگهوستی : راشیتیسم دروکا : سنگ کلیه یا صفرا کورگها : شاید همان است که در فارسی امروزی به آن کورو یا کورک می گویند. آستائیریا : نام یک بیماری که بر روی بدن جوش هایی مانند دانه های آبله یا سرخک ظاهری می شود. در میان شماری از بیماری هایی که ناشناخته است، سه بیماری با «اژ» آغاز می شود وشاید ناراحتی هایی است که بر اثر گزش مار به وجود می آید.
در ایران باستان بزرگترین دانشگاه جهان، به نام گندی شاپور در اهواز بنا گردید. این دانشگاه در زمان شاپور اول ساخته شد و تا سه قرن پس از اسلام هم به زندگی خود ادامه داد. گفته می‌شود كه برپیشانه ی این دانشگاه نوشته شده بود "فضیلت و دانش برتر از زور بازو و نیروی شمشیر است". تمام دانش های آن زمان در این دانشگاه تدریس می‌شده، اما بیشتر شهرت این دانشگاه در جهان، به سبب پزشكی و بیمارستان‌های وابسته به این دانشگاه است.
دانشكده‌ای برای نجوم و رصدخانه ای هم در كنار آن بوده و از ستاره‌شناسی برای درمان استفاده می‌شده است.
این دانشگاه در دوره‌ی انوشیروان به معروف‌ترین دانشگاه جهان تبدیل شد.
در سیلک کاشان ابزارهای بسیاری چون قیچی جراحی و سوزن و پنس های مفرغی از هزار ی اول پیش از میلاد به دست آمده است.در کاوش های هلیل رود و شهر سوخته نیز نشان های یک پزشکی پیش رفته در پنج هزار سال پیش یافت سده است.
ورثرغنه ایزد دلاوری و نیروی پیروزمند دربرابر دیوان و هم چنین مرغ درمانگر است . در بهرام یشت سرودی به او اختصاص داده شده است .هنگامی که زرتشت از اهوره مزدا پرسش می کند که اگر به سحر دشمن گرفتار شد چه کند، سرور دانا به او اندرز می دهد که پری از ورثرغنه را که به قالب پرنده ای حلول کرده است برگیرد .
( این پر را به تن خود بمال ؛ و با این پر ( ساحری ) دشمن را باطل نما . کسی که استخوانی از این مرغ دلیر یا پری از این مرغ دلیر با خود دارد هیچ مرد توانایی نتواند او راکشت و نه او را از جای به در تواند برد . آن بسیار احترام ، بسیار فر نصیب آن کس سازد ...)
اینک که به کوتاهی دانستیم که پزشکی در ایران باستان تا چه اندازه گسترش یافته بوده است به داستان سیمرغ ، ایزدبانوی پزشکی، می پردازیم:
روزگاری دراز پیش از این، نزدیک شش هزار سال پیش، مردمانی آزاده،با فرهنگی والا، در سیستان و بلخ و کاشان و خوزستان و کردستان می زیستند. اینان، بانیان تمدن بشری در این سوی زمین و کهن ترین ایرانیان بودند که بر گرد دریای مرکزی ایران می زیستند. از فرارود تا میاندورود.
ایرانیان باستان، طبیعت را ستایش می کردند و ایزدبانوان بسیاری چون آناهیتا و چیستا و رام را نیایش می کردند.
سیمرغ، این ایزدبانوی آفریننده، که تخم و گوهرش در جان و گوهر همه گرده ها و نرمه های هستی هست، بزرگترین این ایزد بانوان است.
سیمرغ یا مِرِغوسَئِنَ که به مرغ وارغَن، نماد ایزد بهرام، مشهور است ، در اساتیر ایران پیشینه ای گسترده دارد.در اوستا سِئَین آمده است و در پهلوی سین مرو . در اوستا آشیانه سیمرغ در بالای درختی است که در میان اقیانوس فراخکرت بر پاست . این درخت در اوستا ویسپدببش خوانده شده . تخم های این درخت ، هر دردی را دوامی کنند. مرگ را می زداید . این درخت که نمادی از خود سیمرغ است ، درخت جاودانگی است . گذشته از اینکه ، تخم در فرهنگ ایران ، سرچشمه روشنی است ، و چون این درخت ، دارنده ی همه ی تخم هاست ، پس درخت دانش و درخت جاودانگی هم هست.
در داستانی دیگر آشیان سیمرغ بر فراز درخت هرویسپ تخمه که صد گزند خوانندش می باشد. هر وقت که سیمرغ از روی آن بر می خیزد، هزار شاخه از آن می روید و هر وقت که بر روی آن فرو می آید هزار شاخه از آن شکسته ، تخم های آن پاشیده و پراکنده می گردد.
مرغ دیگری به نام چمروش تخم هایی که از هرویسپ تخمه فرو ریخته، گرد آوری نموده به جایی می برد که از آنجا تیشتر خدای باران آب می گیرد. انواع و اقسام تخم ها به واسطه وی با باران فرو می ریزد و گیاهان گوناگون می روید. پرهای گسترده اش به ابر فراخی می ماند که از باران لبریز است. چهار بال دارد با رنگهای نیکو . منقارش چون منقار عقاب کلفت و صورتش چون صورت آدمیان است.
سیمرغ در اساتیر ایران باستان جایگاهی والا دارد. شهاب سهروردی ، سیمرغ را نمادی از آفتاب گرفته است. او در رساله ی خود صفیر سیمرغ ، از این مرغ اساتیری ، چهره دیگری ارایه می دهد که بیشتر رنگ عرفانی دارد و می توان آن را مظهری از انسان کامل و عارف واصل دانست. نگاه وی با فلسفه و آیین های والای ایران باستان است.
هاشم رضی در فرهنگ نام های اوستا در باب سیمرغ مطالب بسیاری دارد: " محمد لاهیجی در شرح گلشن راز آورده است: سیمرغ انسان کامل است. از طرفی دیگر عموم فرهنگ ها آورده اند که سیمرغ نام حکیمی بوده است که زال را تربیت کرد و فردوسی در شاهنامه از وی به عنوان حکیمی وارسته و دانشمند سخن می راند. عطار در منطومه ی منطق الطیر صرف نظر از اصل اندیشه ی صوفیانه، سیمرغ را وارسته ترین انسان جهان معرفی می کند که عده ای برای رسیدن به درگاه او و کسب فیض به پالوده ساختن خود می پردازند. هدهد، یکی از مرغان، وصف سیمرغ را چنین برای مرغان طالب بیان می کند:
هست ما را پادشاهی بی خلاف
در پس کوهی که هست آن کوه قاف
نام او سیمرغ سلطان طیور
او به ما نزدیک و ما زو دور و دور
در حریم عزت است آرام او
نیست حد هر ز فانی نام او
و در وصف سیمرغ چنین می آورد:
ابتدای کار سیمرغ ای عجب
جلوه گر بگذشت بر چین نیمشب
در میان چین فتاد از وی پری
لاجرم پر شور شد هر کشوری
هر کسی نقشی از آن پر برگرفت
هر که دید آن نقش کاری برگرفت
آن پر اکنون در نگارستان چین
اطلبوالعلم ولو بالصین از این
گر نگشتی نقش پر او عیان
این همه غوغا نبودی در جهان
این همه آثار صنع از فر اوست
جمله انمودار نقش پر اوست
چون نه سر پیداست وصفش را نه بن
نیست لایق بیش از این گفتن سخن
در رسالات از پیروان فرقه آذرکیوان مطالبی است که سیمرغ را حکیمی مرتاض و معرض از جهانیان تعریف می کند..."
در فرهنگ ها آمده است:
عنقا را گویند و آن پرنده ای بوده است که زال پدر رستم را پرورده و بزرگ کرده، و بعضی گویند نام حکیمی است که زال در خدمت او کسب کمال کرد (برهان - آنندراج- برهان جامع) «سیرنگ» : به معنی سیمرغ زیرا که سی رنگ دارد (رشیدی)
سیرنگ بروزن بیرنگ پرنده ایست که آنرا سیمرغ و عنقا خوانند و عنقای معرب همانست و آن را به سبب آن عنقا گویند که گردن او بسیار دراز بوده است و کنایه از محالات و چیزی که فکر بدان نرسد (برهان قاطع)
مرغ داستانی معروف مرکب از دو جزء سین یا سئینه و مرغ . سئینه به لغت اوستا مرغ شکاریست و بشکل سین در کلمه سیندخت مانده و سیمرغ در اصل سین مرغ بوده است. این مرغ نظیر عنقاء عربیست (فرهنگ شاهنامه) در فروردین یشت از کسی به اسم سئینا آهوم استات نام برده شده است که نماز اهون را بجای می آورد و از سه تن یاد شده که از خاندان سئن هستند.
در دینکرد آمده «در میان دستوران راجع به سئن که او صد سال پس از ظهور دین متولد شد و دویست سال پس از ظهور دین در گذشت او نخستین پیرو مزدیسناست که صد سال زندگی کرد و با صد نفر از مریدان خویش بروی این زمین پدید آمد.» در شاهنامه آمده است، نوزادی را که پدرش سام، بدور افکنده بود، سیمرغ، به البرز کوه می برد تا خوراک جوجگان خویش سازد: به سیمرغ آمد صدایی پدید
که ای مرغ فرخنده پاک دیدنگهدار این کودک شیرخوار
کزین تخم مردی در آید ببارسیمرغ زال را پرورش می دهد تا جوانی برومند می شود . چون خبر او به سام می رسد برای یافتن فرزند به البرز کوه می رود:یکی کاخ بد تارک اندر سماک
نه از رنج دست و نه از آب و خاک سیمرغ ازداستان آگاه می شود. زال را که به آواز سیمرغ سخن می گفت و همه هنرها آموخته بود، نزد پدر می فرستد و از پر خویش به او می دهد تا در هنگام سختی بر آتش افکند تا سیمرغ بمدد او شتابد. چون او را نزد پدر می آورد سام:فرو برد سر پیش سیمرغ زود
نیایش همی بافرین بر فزودکه ای شاه مرغان ترا دادگر
بدان داد نیرو و ارج و هنرکه بیچارگانرا همی یاوری
به نیکی بهر داوران داوریز تو بدسگا لان همیشه نژند
بمان همچنین جاودان زورمندسیمرغ دو بار در هنگام سختی به فریاد زال می رسد: یکی هنگام زادن رستم که به سبب بزرگی جسم از زهدان مادر بیرون نمی آمد و کار رودابه - زن زال و مادر رستم - به بیهوشی مرگ می کشد و زال ناچار پری از سیمرغ را در آتش می نهد و او حاضر می شود و دستور می دهد تا شکم مادر را بشکافند و فرزند را بیرون آورند . گیاهی را با شیر و مشک بیامیزند و بکوبند و در سایه خشک کنند و پس از بخیه زدن شکم رودابه بر آن نهند و پر سیمرغ بر آن مالند تا بهبود یابد. دوم در جنگ رستم و اسفندیار که چون رستم در مرحله اول جنگ از اسفندیار شکست می خورد، زال برای بار دوم پر سیمرغ را در آتش می نهد و سیمرغ حاضر می شود:
سیمرغ زخم های رستم را درمان می کند و او را به درخت گز که در ساحل دریای چین می رویید، راهنمایی می کند و تیری دو شاخه به او می دهد .
سیمرغ (سیرنگ) را حکیم و دانایی باستانی تصورمی کنند. در نزد صابیان یا مانداییان داستان دلکش «سیمرغ و هرمز شاه» متداول است و نیز در داستان های عامیانه ایران حکایت های چندی از سیمرغ باقی است. از جمله داستان «دژ هوش ربا» و «سیمرغ هادی و راهبر بسوی مرغ حکیم.»
***
پس از شاهنامه ی فردوسی کتاب های دیگری نیز در ادبیات فارسی هست که در آن ها یادی از سیمرغ شده است.از جمله ی آن ها:رساله الطیر ابن سینا ، ترجمه ی رساله الطیر ابن سینا توسط شهاب الدین سهروردی ، رساله الطیر احمد غزالی ، روضه الفریقین ابوالرجاء چاچی ، نزهت نامه ی علایی ،بحر الفواید، رساله الطیر نجم الدین رازی و قصیده ی منطق الطیر خاقانی و قصیده ی تسبیح طیور سنایی و منطق الطیر سلیمانی مولانا و از همه مهم تر منطق الطیر عطار.
منطق الطیر خاقانی چنین می آغازد:
زد نفس سر به مهر صبح ملمع نقاب
خیمه ی روحانیان کرد معنبر طناب
شد گهر اندر گهر صفحه ی تیغ سحر
شد گره اندر گره حلقه ی درع سحاب
حضرت مولانا در وصف منطق الطیر و عطار می نویسد :
منطق الطیر سلیمانی بود/ نغمه مرغان روحانی بود
او سلیمانست و عرفان تخت او/ در نگین عشق جانان بخت او
پورسینا در مقدمه رساله الطیر می‏گوید:
برادران! قصه درد مرا بشنوید، زیرا برادر، کسی است که در غم سوک و ماتم برادر، شریک باشد. کسی که در کنار سفره سور برادر می‏نشیند ولی در روز اندوه او را رها می‏کند برادر راستین نیست. سپس می‏افزاید: غم من این است که در میان مرغان فضا به پرواز مشغول بودم.فضای باز و هوای آزاد، زیر پای ما بود. هرجا می‏خواستیم می‏رفتیم و هرچه را می‏خواستیم می‏دیدیم. قلمرو دید و منطقه پرواز ما وسیع و غذای ما هم در جاهای گوناگون، آماده بود تا آن‏که صفیر آهنگ و صدای جاذبه داری به گوشمان رسید پس از آن به جای سرسبز و خوشی رسیدیم; نه می‏دانستیم که آن بانگ از صیاد می‏آید و نه می‏دانستیم در آن‏جا که سر سبز و خرم است دامی نهاده است، گمان کردیم که این صدا، صدای آشنا و آن مزرعه، مزرعه دلپذیر ماست. فریب آهنگ صیاد ما را به آن مزرعه کشاند، ناگهان دیدیم دست و بال ما بسته و حلقات دام بر حلق ما آویخته و گره‏های آن بر پای ما پیچیده است. در نتیجه ما مرغان که در فضای باز، پر می‏کشیدیم همه به دام افتادیم. مدتی تلاش کردیم تا از دام برهیم ولی موفق نشدیم.
از این رو به همان دام و دست و بال بسته، مانوس شدیم و عادت کردیم تا آن‏جا که به تدریج گروهی از ما فراموش کردند که مافضای باز و دلپذیری داشتیم و پنداشتند ما اهل این دامیم و باید پیوسته در این قفس بمانیم. تا این‏که روزی من از روزنه حلقه‏های دام، دیدم مرغانی در فضای باز مشغول پروازند، با دیدن آنها به یاد روزگاری افتادم که ماهم مانند آنها آزادانه درفضای باز پر می‏کشدیم. آنها را سوگند دادم و ناله و زاری کردم که نزدیک شوید و حرف مرا بشنوید. آنها چون خطر دام را می‏دانستند به خواست من بها نمی‏دادند; اما بعد از اصرار، سوگند، تضرع و زاری نزدیک دام ما شدند و راه نجات را به ما آموختند و گفتند: باید از این روزنه‏ها خودتان را برهانید. ما هم با تلاش و کوشش خود را از روزنه دامها آزاد کردیم ولی مقداری از آن گرهها که هنوز در پای ما بود پای بندمان شد.
از مرغانی که قبلا آزاد شده بودند و راه آزادی از دام را به ما آموختنه بودند، درخواست کردیم تا بندهای پای ما را بگشایند ولی آنها گفتند ما هم به درد شما مبتلاییم و اگر می‏توانستیم این بندها را باز کنیم و پا از این بندها برهانیم نخست‏خود را معالجه می‏کردیم. طبیبی که نتواند خود را درمان کند، درمان بخش بیماران دیگر نخواهد بود.
به هر حال همراهشان حرکت کردیم تا بر فراز کوهی قرار گرفتیم که سرسبز و خرم بود. بعد گفتند هشت کوه در پیش دارید که باید آنها را طی کنید تا از این بندها برهید. ما هم شش کوه از این کوههای هشت گانه را طی کردیم و به کوه هفتم رسیدیم که جای بسیار سرسبز و دلپذیری بود. از این رو عده‏ای گفتند: این‏جا بیارامیم اما عده دیگری گفتند: ما راهی در پیش داریم و این استراحت، زمینه رکود را فراهم می‏کند. مقداری در آن‏جا درنگ کردیم و آنگاه به کوه هشتم رسیدیم. هر منظره‏ای که در کوه برتر و بالاتر می‏دیدیم نسبت‏به منازل پیشین، عالیتر و جاذبتر بود تا سرانجام، مشکل خود را نزد کسی بردیم که ما را به او راهنمایی کردند و گفتند پشت کوه هشتم، دادگستری هست که اگر مظلومی داد خواهی کند، داد او را خواهد ستاند و حاجت هر نیازمندی را برآورده می‏کند.
به پشت آن کوه هشتم و به بارگاه آن ملک رسیدیم، مشکل خود را با او در میان گذاشتیم و گفتیم پای ما بسته است; راه علاج چیست؟ او گفت: همان کسی که پای شما را ست‏باید باز کند. او کسی را به همراه ما فرستاد و گفت: این رسول و راهنمای شماست تا شما را به سرمقصد آزادی برساند. هنگام برگشت، مرغانی ما را دیدند و پرسیدند از کجا می‏آیید؟ گفتیم: ما از کوی ملک می‏آییم و او از درد ما واقف شد و گفت کسی پای شما را می‏گشاید که با دست‏خود بست و پیک و رسولی به همراه ما اعزام کرد تا ما را به مقصد و مقصود آزادیبخش برساند و ما به آن‏جا برسیم و برهیم. آنها گفتند: وصف آن ملک بازگویید.
من نمی‏توانم از جلال و شکوه آن ملک سخن بگویم و فقط می‏توانم بگویم هر جلال و شکوهی که تصور کنید، جلال و شکوهی که هیچ زشتی، قصور و قبیحی آن را همراهی نکند، جلال و جمال همان ملک است.
... آنچه که من در این‏جا گفته‏ام رمز است. شاید عده‏ای با شنیدن این سخنان بگویند تو عقل خود را از دست داده‏ای. مگر انسان پرواز می‏کند؟ یا مگر مرغ حرف می‏زند؟ مگر انسان، هم پرواز مرغ است؟ آری، شاید قصه ما را افسانه بدانند و مارا به جنون متهم کنند; ولی این چنین نیست.
جویری در قصص الانبیاء ، با عنوان «حدیث سلیمان با سیمرغ» حکایتی آورده است . کوتاه آن این ست که در بارگاه سلیمان سخن از قضا و قدر می رفت و سیمرغ منکر آن شد و گفت من قضای الهی را بگردانم. سلیمان گفت دختر و پسری از دو پادشاه در مشرق و مغرب زمین به وجود آمده اند و حکم قضاست که این دو با هم ازدواج کنند. اگر می توانی این قــَدَر بگردان. سیمرغ بهوا شد تا بدانجا رسید که مملکت مغرب آنجا بود. دایه گان را دید که دختر را نگاه داشته اند چون سیمرغ را دیدند از هیبت او بگریختند. دختر در گهواره بود سیمرغ در آمد و چنگ فرو کرد و او را برداشت و به هوا برد،. آن دختر را از هفت دریا گذرانید و فراز درختی برد که بر سر کوه بسیار بلندی روییده است . روزها نزد سلیمان می آمد و شب ها به پرورش او قیام می کرد. اما پسر پادشاه مشرق چون بزرگ شد، درصدد بر آمد که سرچشمه نیل را بیابد و رنج ها کشید تا زیر همین درخت آمد که از زیر آن نیل جاری بود و با دختر ازدواج کرد و پس از یکسال فرزندی از آنها به دنیا آمد. سلیمان سیمرغ را امر کرد تا آنها را که در پوستینی پنهان شده بودند، نزد او آورد . چون آنها از پوست بیرون آمدند،سیمرغ خجل شد. به هوا برشد و ازدریاها گذشت و از آن پس، هیچکس سیمرغ را ندید.»
در نفایس الفنون آمده است: عنقا که آن را به پارسی سیمرغ گویند. او را در جهان نام هست اما نشان نیست و هر چیزی را که وجود او نادر بود به عنقای مغرب تشبیه کنند. و در بعضی از تفاسیر آورده اند که در زمین اصحاب رس کوهی بود بس بلند بهر وقتی مرغی بس عظیم با هیأتی غریب و پرهای او بالوان مختلف و گردنی به افراط دراز که او را بدان سبب عنقا گفتندی و هر جانوری که در آن کوه بودی از وحوش و طیور صید کردی و اگر صیدی نیافتی از سر کوه پرواز کردی و هر جا کودکی دیدی برداشتی و بردی و چون آن قوم ازو بسیار در رنج بودند پیش حنظله بن صفوان رفتند که پیغمبر ایشان بود و ازو شکایت کردند. حنظله دعا کرد حق تعالی آتشی بفرستاد و آن مرغ را بسوخت.
ارسطا طالیس در نعت این پرنده آورده است که پرنده ایست شکاری و در منقار او قدحهای بزرگ برای شرب آب تعبیه شده است. ... او را شکمی است چون شکم گاو و استخوانی چون استخوان درندگان و او بزرگترین پرنده گوشتخوار است
سهروردی در رساله عقل سرخ می نویسد: «سیمرغ آشیانه بر سر طوبی دارد. بامداد، سیمرغ از آشیانه خود بدر آید و پـَـر بر زمین باز گستراند. از اثر پر او میوه بر درخت پیدا شود و نبات بر زمین. و در سیمرغ آن خاصیت است که اگر آینه یا مثل آن برابر سیمرغ بدارند هردیده که در آن آینه نگرد خیره شود. پیر را پرسیدم که گویی در جهان همان یک سیمرغ بوده است؟ گفت آنکه نداند چنین پندارد و اگر نه هر زمان سیمرغی از درخت طوبی بر زمین آید و اینکه در زمین بود منعدم شود. و در رساله صفیر سیمرغ آمده است: "هر آنکس که در فصل ربیع قصد کوه قاف کند و آشیان خود را ترک بگوید و بمنقار خویش پر و بال خود را بر کند چون سایه کوه قاف بر او افتد مقدار هزار سال این زمان که "وان یوماً عند ربک کالف سنهٔ" و این هزار سال در تقویم اهل حقیقت یک صبحدم ست از مشرق لاهوت اعظم در این مدت سیمرغی شود که او خفتگانرا بیدار کند. و نشیمن او در کوه قاف است صفیر او به همه کس برسد ولکن مستمع کمتر دارد همه با اواند و بیشتر بی اواند، چنانکه قایل گوید:با مایی و مارا نه ای جانی از آن پیدانه ای و بیمارانی که در ورطه علت استسقاء و دق گرفتارند سایه او علاج ایشانست و برص را سود دارد و رنج های مختلف را زایل گرداند. و این سیمرغ پرواز بی جنبش کند و بپرد بی مسافت و نزدیک شود بی قطع. اما بدانکه همه نقش ها دروست و الوان ندارد و در مشرق است آشیان او، مغرب از او خالی نیست. همه بدو مشغولند و او از همه فارغ . همه از او پرند و او از همه تهی و همه علوم از صفیر آن مرغست، سازهای عجیب مثل ارغنون و غیر آن از صدای آن مرغ استخراج کرده اند. چنانکه قایل گوید:چون ندیدی همی سلیمان را
و چه دانی زبان مرغان را و غذای او آتش است و هر که پری از آن پر بر پهلوی راست بندد و بر آنان گذرد از حریق ایمن باشد. و نسیم صبا از نفس اوست از بهر آن عاشقان راز دل و اسرار ضمایر با او گویند.
در منطق الطیر داستان سفر گروهی از مرغان به راهنمایی هد هد به کوه قاف برای رسیدن به آستان سیمرغ است. هر مرغ به عنوان نماد دسته ی خاصی از انسان ها تصویر می شود. سختی های راه باعث می شود مرغان یکی یکی از ادامه ی راه منصرف شوند . در پایان ، سی مرغ به کوه قاف می رسند و در می یابند که سیمرغ در حقیقت خودشان هستند.
در عبهرالعاشقین، روزبهان بقلی از «سیمرغ آشیانه ی ابدیات» وجود کامل خواجه کائنات یاد شده است، که در حقیقت سلسله جنبان باب معرفت و سر حلقه کاملان جهان است . نیز از «سیمرغ»، جان و روان ، که عرش آشیان است و زمانی از «سیمرغ عرش» نام آورده است ، اما در همه جا سایه ی نیرو بخش وآزادگی سیمرغ باستان هست.
سیمرغ اما به گمان من و با نگاهی به آنچه آورده شد:
*نام سئینه یا سیین همان واژه ای است که از آن واژه پزشک گرفته شده است. سیمرغ تنها موجودی است که راز مرگ و زندگی را می داند و پزشک دردهای ناشناخته است:
*سیمرغ است که زال را از مرگ می رهاند و در دامان و با شیر خود پرورش می دهد و به او زندگانی می بخشد.
*سیمرغ است که راز مرگ اسفندیار رویین تن را می داند. می داند که مرگ در چشمان اسفندیار تخم گذاشته است و این را ز را بر رستم می گشاید.
*سیمرغ است که نخستین سزارین تاریخ را به پدر و مادر رودابه می آموزد تا رستم زاده شود.
*سیمرغ است که تخم بی مرگی و زندگی را در منقار دارد و زندگی و سبزی را به انسان ها هدیه می کند.
*سئینه یا سیمرغ می تواند از نام پزشک افسانه ای ایران باستان گرفته شده باشد.
*سیمرغ مادر و مقدس و بزرگترین زنخدای ایران باستان است . شاید هفت سین نیز نهادن هفت چیز مقدس و زندگی بخش بر سفره نوروزی بوده باشد.
*نام ابن سینا یا پورسینا( پزشک نامدار ایران) نیز باید از همین کلمه آمده باشد.
دانشمند ارجمند پرویز شهریاری در گفتگو با جام جم می گویند:
ابن سینا به معنی فرزند سیناست. اما پدر یا پدربزرگ یا جد سوم او هیچ كدام نام سینا را نداشته‌اند. برخی فرهنگ‌ها چون درمانده‌اند، تا پشت ششم او را اسم‌هایی گذاشته‌اند كه به نظر من، همه آنها هم درست نیست، و پشت هفتم را گفته‌اند «فرزند سینا» كه هیچ معنایی ندارد. اگر امروزه ما بخواهیم چند پشت خود را اسم ببریم، نمی‌توانیم. من خیال می‌كنم پورسینا یا فرزند سینا به این معناست كه او پزشك‌زاده بوده، یعنی از خانواده‌ای بوده كه همه پزشك بودند اما میان آنها او بوده كه رشد كرده و شناخته شده است. درست همان‌طور كه كسی را كه در دریا كار می‌كند، می‌گویند: فرزند دریا، نه به معنای آن كه دریا او را به دنیا آورده باشد. ابن سینا هم باید همین‌طور باشد. باز باید در تاریخ جستجو كرد و دید كه آیا واقعا پدر یا پدران او پزشك بوده‌اند یا نه؟ اما به هر حال، این معنی با توجه به سابقه اسمی،سینا به حقیقت نزدیك‌تر است.
سینا یا صورت قدیمی‌تر آن «سئینه» پزشك مشهوری در تاریخ ایران بوده است كه از همه جای دنیا برای معالجه یا معاینه نزد او می‌آمدند. او هفتصد سال قبل از میلاد، گمان می‌كنم در زمان مادها، در هگمتانه (همدان امروزی) زندگی می‌كرده و صاحب مكتبی بوده است. سئینه از چنان شهرتی در پزشكی برخوردار بود كه پس از مرگ نام او تبدیل به استوره می‌شود. این استوره به شاهنامه هم سرایت كرده است. كلمه سیمرغ و سیرنگ در شاهنامه از همین اسم گرفته شده كه كارشان طبابت بوده است. پر سیمرغ را در آتش می‌انداختند و او حاضر می‌شد و طبابت می‌كرد.
در همان دوران زندگی سئینه، یك سردار رومی به نام تمیستوكرس، ظاهرا برای آشنایی با اوضاع و احوال ایران با هدف لشكركشی به این سرزمین به ایران می‌آید. او وقتی به هگمتانه می‌رسد، با سئینه و مكتب سئینه آشنا می‌شود. چنان شیفته سئینه می‌شود كه در هگمتانه می‌ماند و یك دوره درس كامل در آن مكتب می‌خواند. در آن مكتب، فلسفه و ریاضیات و اخترشناسی تدریس می‌شد و هیچ مسئله غیرواقعی در آنجا مورد بحث قرار نمی‌گرفت.‌ بعدها كه تمیستوكرس به روم برمی‌گردد، شرح زندگانی خود را می‌نویسد و ما قسمت عمده‌ای از اطلاعات و آگاهی‌های خود را در مورد سئینه از نوشته‌های تمیستوكرس داریم. ‌ابوعلی یعنی پدر علی اما پورسینا فرزندی نداشت و اصلن ازدواج نكرده بود كه فرزندی داشته باشد. دلیل آن را نتوانستم پیدا كنم. در این مورد هم باید تحقیق كرد. در مورد پورسینا می‌توان به مدارك زیادی مراجعه كرد. خود پورسینا در زندگیش دائما آواره بوده و از بزرگی به بزرگ دیگر پناه می‌برده است. وقتی محمود غزنوی به خوارزم لشكر كشید، پورسینا فرار كرد و به اصفهان، ری و جاهای دیگر رفت. بخشی از دوران زندگیش را هم در همدان گذراند. مقبره‌اش هم در همدان است. در سراسر زندگی سرگردان بود. حتی زندان هم كشید. منظور این است كه مدارك زیادی در جاهای مختلف درباره او وجود دارد. اما متاسفانه در فرهنگ ایران كمتر به این موضوع پرداخته شده است.
* پزشکی در خاندان رستم همواره بوده است. رستم از سویی به سیندخت یا دختر سیمرغ و از سویی به زال که پرورده ی سیمرغ است می رسد. رستم است که با خون جگر دیو چشمان نابینای ایرانیان را بینا می سازد و.... و آوه یا آبه نیز نام دیگر سیمرغ یا ایزد است و پس، سهراب یا سوراوه به معنی شادمانی سیمرغ و رودابه یعنی فرزند سیمرغ و سودابه یعنی سیمرغ عشق و....
* سینوهه نام پزشک فرعون نیز از سین گرفته شده و می دانیم که سینوهه نیز از ایران بود و در آخر زندگی نیز به کنار دریای شرق تبعید شد. نام پدر او نیز سین موت است و او نیز پزشک است.
*تخت جمشید که باغی با درختان سنگی است و همان باغ بهشت ایرانی است، نشان های بسیار از سیمرغ دارد. بر بالای ستون ها یا درختان سنگی آن، پیکره ی سیمرغ را بسیار می توان دید و از همین روست که به هنگام نوروز بر ستون هایی برابر تخت جمشید که بارگاه و نشیمنگاه سیمرغ بوده است، هفت گیاه سبز می کرده اند تا نشان نیایش سیمرغ باشد و هفت سین نوروزی از آن است.
* قلعه ی الموت نیز همان دژ سیمرغ است و به گمانم نام حسن صباح نیز از همین سین آمده است. می دانیم که که اسماعیلیان را حشاشین یعنی داروسازان و پزشکان می خواندند و بسیاری از رهبران آنان پزشکان نامداری بوده اند و دروغ هایی چون تروریست و به کار برنده ی حشیش به آن ها بسته اند. حشیش در عربی معنی دارو می دهد.
نتیجه:کاسی ها در جنوب خزر و خوزها در همدان و خوزستان، ایلامیان نیز در لرستان و خوزستان و مردمان سیستان در شهر سوخته و مردمانی نیز در سیلک کاشان و زیویه کردستان در هفت هزار سال پیش تمدن با شکوهی داشتند.
اینان به الهه گان یا ایزدبانوان بسیار ارج می نهادند و نیایش می کردند.
سیمرغ ایزدبانوی بزرگ ایران کهن و الهه ی پزشکی نیز بود.
پایان
پی نوشت: آنچه در این نوشته ها می آید، گمان و برداشت های من است. همین! جستجویی است از منظری دیگر. بسا کسان دیگر پیش از من این راه را رفته اند و خرمن دانش بر جا نهاده اند که من شاگرد خوشه چین آنانم. دانشورزان و استادانی چون پورداوود و بهار و خانلری و هاشم رضی و اسلامی ندوشنی....
در هر نوشته اما نکاتی تازه هست. دیدی دیگر هست. تاریخ ما پر است از اشتباهات کوچک و بزرگ و آگاهانه و ناآگاهانه که دود در چشم ما می کند؛ خاک در چشم حقیقت می پاشد. گاه یک سره وارونه!
اما پرسشی نیز هست که از برای چه؟ به گمانم تاریخ یعنی تغییر. یعنی چرخش. بر آن نیستم تا آیین های کهن را از نو زنده و برقرار سازیم و یا تا ابد در گذشته ها چرخ بزنیم. هرآنچه یک پژوهشگر انجام می دهد باید به کار امروز و فردا بیاید. امروز، اما اندیشه ای اکنونی و امروزی می خواهد. این اندیشه از گذشته نیز می نوشد. همین.
دیگر این که آنچه در این تارنما می آید، فشرده و کوتاه شده و گزیده ای است از نوشته اصلی. چون که امکان چاپ و نشر آن ها پس از سالیان دراز فراهم نیامد، برآن شدم تا فشرده ای از آن را به همت و یاری استادان و دوستانم در این تارنما بگذارم.
جهان ما به سوی خرد و دانایی و عشق به پیش می تازد. اندیشه ها و باورهای گذشتگان، تنها می تواند آجری برای بنای آینده باشد. آجر تجربه. نه آجر افتخارات باستانی.
گذشته ها را نه می شود و نه می توان بازسازی کرد. گذشته ها، مدد و یاور آفرینشی نو هستند.
در باورها و گذشته ی ما، مانند همه ی اقوام و مردمان دیگر، نکات ارجمندی هست که باید بازش شناخت و بازش آفرید. باورها و اندیشه هایی که به یک تمدن و فرهنگ تعلق دارد: فرهنگ انسانی.
سبز باشید
منابع اصلی من : شاهنامه ، اوستا( بویژه یشت ها)، دینکرد، فرهنگ اعلام اوستا از هاشم رضی، کتاب های
تاریخی چون تاریخ بلعمی، کتاب های ادبی چون منطق الطیر، صفیر سیمرغ و رساله عقل سرخ بوده است.
رساله الطیرها از جمله رساله الطیر ابن سینا نیز پایه این کار بوده است.
هم چنین از نوشته های پژوهشگر گرانمایه، رقیه بهزادی در قسمت تاریخچه پزشکی و نام بیماری ها در
ایران باستان بسیار بهره گرفتم.
در این کتاب ها نیر مطالب ارجمندی در همین زمینه هست:
تاریخ پزشکی ایران باستان:سهراب خدابخشی. انتشارات فروهر.
مقاله برخی از اساتیر پزشکی در شاهنامه: دکتر محمد حسین عزیزی. مجله آناهیتا. شماره دوم.
دیدار با سیمرغ: تقی پورنامداریان، انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
نقد تطبیقی ادیان و اساطیردر شاهنامه فردوسی و خمسه نظامی و منطق الطیر عطار: حمیرا زمردی
انتشارات زوار
سیمرغ در قلمرو فرهنگ ایران: علی سلطانی گرد فرامرزی، انتشارات مبتکران
سی مرغ و سیمرغ: علینقی منزوی، انتشارات راه مانا
نویسنده محمود کویر


شاهان اسطوره‌ای ایران

شاهان اسطوره‌ای ایران نخستین پادشاه در اساطیر و تاریخ ملی ایران، «هوشنگ» (به اوستایی: هئوشینگه/ Haoshyangha؛ به پهلوی: هوشنگ/ Hoshang؛ به معنای: سازنده‌ یا بخشنده‌ی خانه‌ی خوب است.

در اساطیر ایران، هوشنگ پسر فرواگ، پسر سیامك، پسر مشی، پسر گیومرث، و تبار ایرانیان از اوست (بن‌دهش، ص83). به روایت متون مزدایی، هوشنگ نخستین كسی است كه به یاری خدایان به فرمان‌‌روایی مطلق همه‌ی كشورها، آدمیان، دیوان و پریان دست می‌یابد و به ویژه دیوان را سركوب ساخته، چهل سال پادشاهی می‌كند (یشت5/ 3-21؛ یشت9/ 5-3؛ یشت13/ 137؛ یشت15/ 9-7؛ یشت17/ 6-24؛ یشت19/ 6-3؛ بن‌دهش، ص139). برای نمونه، در آبان یشت/ 3-21 می‌خوانیم:

«هوشنگ پیشدادی در پای كوه البرز صد اسب، هزار گاو و ده هزار گوسفند به [ایزدبانو] «اردویسورَ اناهیتا» پیش‌كش آورد و از وی خواستار شد: ای اردویسورَ اناهیتا! این نیك! ای تواناترین! مرا این كام‌یابی ارزانی دار كه بزرگ‌ترین شهریار همه‌ی كشورها شوم؛ كه بر همه‌ی دیوان و مردمان و جادوان و پریان و «كوی‌ها» و «كرپ‌های» ستم‌كار، چیرگی یابم؛ كه دو سوم از دیوان مَزَندَری و دُروندان وَرِنَ را بر زمین افكنم. اردویسور اناهیتا – كه همیشه خواهان فدیه‌ی نیاز كننده [است] و به آیین، پیش‌كش آورنده را كام‌روا كند - او را كام‌یابی بخشید».

در متون اوستایی، هوشنگ بیش‌تر با لقب «پیش‌داد» (به اوستایی؛ پرذاتَ/ Paradhata؛ به پهلوی: پش‌داد/ Peshdad؛ به معنای: در پیش جای گرفته، پیشوا) نام برده شده است. اما در تاریخ ملی ایران و متون تاریخی دوران اسلامی، این لقب هوشنگ، به صورت یك عنوان دودمانی به كار رفته و به گروهی از شاهان اسطوره‌ای ایران، از هوشنگ تا گرشاسپ، اطلاق شده است.

به باور پژوهش‌گران، نبود نام هوشنگ در میان اساطیر هندی- ودایی،‌ نشانه‌ی آن است كه اسطوره‌ی وی فاقد اصالت هندوایرانی است و ایرانیان، اسطوره‌ی هوشنگ را به عنوان نخستین پادشاه، جداگانه و بعدها پرورده‌اند. در یشت كهن سیزدهم نیز، در ابتدای فهرست نام شاهان اسطوره‌ای ایران،‌ «جمشید» آمده و از هوشنگ در میانه‌ی فهرست و همراه با شماری از پهلوانان یاد شده است. بر اساس همین نكات، آرتور كریستنسن (ایران‌شناسی دانماركی) چنین حدس زد كه هوشنگ نخستین انسان در اسطوره‌های «سكایی» بوده كه به اساطیر ایران راه‌یافته است. در اسطوره‌های سكایی، نخستین دودمان شاهی، Paralatai نام دارد و گفته می‌شود كه لقب هوشنگ، یعنی پرذات/ Paradhata برگرفته از همین عنوان است (كریستنسن، ص76-168).

متون تاریخی دوران اسلامی كه بازگو كننده‌ی تاریخ ملی ایران هستند، همان روایت اسطوره‌ای هوشنگ را كمابیش نقل كرده‌اند. برای نمونه، «حمزه‌ی اصفهانی» می‌نویسد (ص 20و230): «هوشنگ پیش‌داد نخستین پادشاه ایران بود و در استخر [واقع در استان فارس] به تخت نشست و از این رو استخر را «بوم‌شاه» یعنی سرزمین شاه خوانند. ایرانیان چنین می‌پندارند كه وی و برادرش «ویكرت/ Vikart» هر دو پیامبرند. از جمله كارهای وی این بود كه آهن را استخراج كرد و به ساختن ابزار جنگی و برخی ابزار صنعتگران دست یافت و به مردم فرمان داد كه آهنگ درندگان كنند و آن‌ها را بكشند».

و نیز «طبری» می‌نویسد (كریستنسن، ص5-184): «چون كار هوشنگ راست شد و پادشاهی بدو رسید، تاج بر سر نهاد و خطبه خواند و در خطبه‌ی خود گفت كه پادشاهی را از جد خود گیومرث به ارث برده است و متمردان را چه آدمی و چه شیطان،‌ تنبیه و عذاب می‌كند. و گفته‌اند كه او ابلیس و سپاه وی را در هم شكست و از آمیزش با مردم بازداشت و نوشته‌ای برای آنان بر كاغذی سپید نوشت و در آن، از ایشان (دیوان) پیمان گرفت كه بر هیچ انسانی ظاهر نشوند و از این كار آنان را ترسانید و متمردان‌شان را با گروهی از غولان بكشت و دیگران از ترس او به بیابان‌ها و كوه‌ها و دره‌ها گریختند. او بر همه‌ی كشورها فرمان‌روایی داشت … گفته‌اند كه ابلیس و سپاه او از مرگ هوشنگ شادی كردند؛ زیرا پس از مرگ وی، به اقامتگاه‌های آدمیان وارد شدند و از كوه‌ها و دره‌ها بدان جا فرود آمدند».

و در شاهنامه‌ی فردوسی از هوشنگ چنین روایت می‌شود: «جهان‌دار هوشنگ با رای و داد/ به جای نیا تاج بر سر نهاد/ چو بنشست بر جایگاه مهی/ چنین گفت بر تخت شاهنشهی/ كه بر هفت كشور منم پادشا / جهان‌دار پیروز و فرمان‌روا / وز آن پس جهان یكسر آباد كرد/ همه روی گیتی پر از داد كرد/ چو بشناخت، آهنگری پیشه كرد/ از آهنگری اره و تیشه كرد/ برنجید پس هر كسی نان خویش/ بورزید و بشناخت سامان خویش/ جدا كرد گاو و خر و گوسفند/ به ورز آورید آن چه بُد سودمند/ برنجید و گسترد و خورد و سپرد/ برفت و به جز نام نیكی نبرد».
در شاهنامه، داستانی مندرج است كه به موجب آن، هوشنگ در پی روی‌دادی، آتش را كشف می‌كند و بدان مناسبت، آن روز را بزرگ می‌دارد و جشن «سده» می‌خواند؛ و بر این اساس، گفته می‌شود كه این جشن معروف و دیرین ایرانیان: «ز هوشنگ ماند این سده یادگار/ بسی باد چون او دگر شهریار». اما چنان كه برخی پژوهشگران دریافته‌اند، این داستان در شاهنامه الحاقی است و بعدها و به دست دیگران بدان افزوده شده است (خالقی مطلق، ص134).

كتاب‌نامه:
ـ «بن‌دهش»: نوشته‌ی فرنبغ دادگی، ترجمه‌ی مهرداد بهار، انتشارت توس، 1369
ـ حمزه اصفهانی: «تاریخ سنی ملوك الارض و الانبیا»، ترجمه‌ی جعفر شعار، انتشارات امیركبیر، 1367
ـ آرتور كریستنسن: «نمونه‌های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه‌ای ایرانیان»، ترجمه‌ی ژاله آموزگار- احمد تفضلی، نشر چشمه، 1377
ـ جلال خالقی مطلق: «گل رنج‌های كهن»، نشر مركز، 1372

اَشـی ایزدبانوی آسمان ایران باستان

صورت فلکی ذات‌الکرسی/ کرسی‌نشین (Cassiopeia/Cassiopee) یکی از صورت‌های فلکی پیراقطبی است که در سراسر هر یک از شب‌های سال در آسمان شمالی دیده می‌شود. ذات‌الکرسی نسبت به ستاره قطبی (جدی) با صورت فلکی خرس بزرگ/ دب اکبر قرینه است و این دو، در دو سوی ستاره قطبی در حال چرخش همیشگی‌اند.
نسبت ستاره‌های قدر دوم و سوم ذات‌الکرسی بیشتر از دیگر صورت‌های فلکی بوده و از همین رو یکی از درخشان‌ترین صورت‌های فلکی آسمان دانسته می‌شود. برخی از ستارگان این صورت فلکی در دوران گذشته بسیار پر نور‌تر از امروز بوده‌اند و حتی «اَبَـر نو اخترانی» نیز در آن دیده شده‌اند. یکی از این ابر نو اختران، ستاره «تیکو» است که در حدود چهارصد سال پیش ناگهان به اندازه‌ای نورانی شد که حتی در روز روشن هم دیده می‌شد. دانش امروز تقریباً معلوم ساخته است که ستاره کاپا- ذات‌الکرسی در گذشته پر نورترین ستاره سراسر آسمان بوده، اما زمان دقیق آن هنوز به درستی مشخص نشده است. چشمه‌های قوی تشعشعات امواج رادیویی ناشی از انفجارهای کیهانی در صورت فلکی ذات‌الکرسی دیده و شناخته شده است. برای آگاهی بیشتر در باره یافته‌های نوین بنگرید به J. Bennett, The Cosmic Perspective,1999, p 569
ذات‌الکرسی همانند دیگر اجرام و پدیده‌های آسمانی تأثیر فراوانی بر باورداشت‌های اسطوره‌ای و کیهانی مردمان باستان داشته است. در یونان باستان، «کاسیوپیا» (گونه یونانی شده نام ایرانی ذات‌الکرسی) ملکه‌ای دانسته می‌شد که به سزای کارهای زشت خود به آسمان برده شده و وادار می‌شود تا برای همیشه و در برابر چشمان شوهر حسود خود به دور ستاره قطبی بگردد و مجازات شود.
اما باورداشت‌ها ایرانی در باره ذات‌الکرسی به گونه‌ای دیگر است. در اینجا و در زبان اوستایی او به نام «اَشـی» خوانده می‌شده است که در زبان پهلوی به شکل «اَرت/ اَرد» تغییر آوا می‌دهد. «اشی» در اصل به معنای بهره و فراوانی بوده است که بعدها تشخص می‌یابد و به هیئت ایزدبانوی بهره‌مندی و فراوانی و بی‌نیازی در می‌آید. او به پیکر دختر زیبایی تصور می‌شده که بر کرسی یا تختی کیهانی نشسته است و وظیفه نگاهبانی از شکوفه‌های بهاری را نیز بر عهده دارد.
یشت هفدهم اوستا که در زمره بخش‌های کهن اوستا دانسته می‌شود به اشی اختصاص دارد و در این بخش با زیباترین و دلکش‌ترین سرودها به ستایش و گرامیداشت این ایزدبانوی (یا دوشیزه) گرامی ایرانیان پرداخته شده است. او در همه جا صفت «وَنگوهی» (نیک) را به همراه دارد و بخشنده زندگانی نیک و خرم به همه مردمان دانسته می‌شود. او برخلاف باورهای همتای یونانی خود، آورنده و بخشنده زندگانی شاد و آرام است. زندگانی‌ای که در آن همه مردان و مردمان آرزوی یاری و همراهی او را دارند:
«ای اشی نیک! ای اشی زیبا! ای اشی فروغمند و خوش‌فراز! ای که با فروغ خود شادی می‌افشانی، ای که فر نیک می‌بخشایی به مردانی که تو همراهشان هستی. از آن خانمان بوی خوش و سازگاری و دوستی استوار بر می‌آید؛ از آن خانمانی که تو ای اشی نیک در آن گام می‌نهی . . . ای اشی نیک! اگر تو مردان را یاور باشی، شهریاری کنند در کشوری با خوراک‌های فراوان. به راستی خوشا به کسی که تو یارش باشی، یار من باش ای بخششگر، ای توانا.» (برگرفته از کتاب اوستای کهن و فرضیه‌هایی پیرامون نجوم‌شناسی آن از همین نگارنده، 1382).
در اینجا عبارت‌های «فروغمند» و «خوش‌فراز» از همین ویژگی‌های صورت فلکی ذات‌الکرسی برگرفته شده است که بخاطر ستاره‌های پر نور موجود در آن، یکی از نورانی‌ترین صورت‌های فلکی؛ و بخاطر وضعیت پیراقطبی آن، از بلند جایگاه‌ترین اجرام آسمانی دانسته می‌شده است.
اشی در سرودهای مهریشت اوستا که در ستایش و بزرگداشت «میترا» سروده شده و پیش از این پیوند آن با ستاره قطبی را بررسی کردیم؛ از یاوران یاری‌رسان به میترا دانسته می‌شود و همراه با هفت یار دیگر خود، مجموعه هشتگانه صورت‌های فلکی پیراقطبی یا یاوران میترا را بر می‌سازند.
اشی یا ذات‌الکرسی هر چند که یکی از زیباترین صورت‌های فلکی آسمان، یکی از زیباترین و نیکوترین دختران در باورهای ایرانی و یکی از زیباترین و باشکوه‌ترین بخش‌های اوستای کهن است، اما در بخش‌های اوستای نو و در متن‌های پهلوی زرتشتی ساسانی، همچو «روایت پهلوی» (ترجمه مهشید میرفخرایی، 1367) کارکردهای آیینی او را بشدت تحریف و دیگرگون می‌کنند و او را همچون دیگر ایزدبانوان به دختری و همسری اهورامزدا در می‌آورند و هر اعتقاد نوساخته‌ای را که قصد تبلیغ و گسترش آنرا داشته‌اند از زبان همپرسگی او و دیگر ایزدان با اهورامزدا و زرتشت بیان می‌کنند. چنین متن‌هایی، نه ارتباطی با باورهای ایرانی دارد و نه پیوندی با آموزه‌های زرتشت، بلکه تنها دستاورد تحریف‌های موبدان زرتشتی عصر ساسانی است.
بسیاری از نجوم‌نگاران ایرانی به شرح و توصیف ذات‌الکرسی پرداخته‌اند. یکی از بهترین‌ها، کتاب «صورالکواکب» از صوفی رازی است که پیش از این به آن پرداخته شد. او تعداد سیزده کوکب این صورت فلکی را فهرست می‌کند و مشخصات و مختصات آسمانی هر یک را به دقت ثبت می‌کند. او همچنین نگاره‌ای از ذات‌الکرسی به همراه ستاره‌های تشکیل‌دهنده آنرا در کتاب خود آورده است. چنانکه از توصیف‌های صوفی بر می‌آید، گویا شمار ستارگان قدر پایین‌تر (پر نورتر) این صورت فلکی در زمان او بیشتر بوده است و احتمال دارد نمونه‌هایی از درخشندگی ناگهانی ابر نو اختران ذات‌الکرسی، شبیه آنچه «تیکوبراهه» اخترشناس دانمارکی در سده شانزدهم میلادی گزارش کرده است؛ در زمان صوفی نیز وجود داشته باشد.
«اشی» یا «ارد/ ارت» نام روز بیست و پنجم ماه در گاهشماری‌های گوناگون ایرانی است. بیرونی در «التفهیم» نام این روز را در گاهشماری سغدی «اَردوخ» و در گاهشماری خوارزمی «اَرجوخی» ثبت کرده است. به این ترتیب ممکن است نام «اَردوخْشو» که بر شماری از سکه‌های ایران خاوری دیده شده است، با نام اشی در پیوند باشد.

 
  • تعداد صفحات :8
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : کیارش قهرمان

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان

parstools.com ‍Clock Code -->
فلش